برخی هم گفتن فقط به خاطر تو می نویسیم ....که بعدش زدن زیرش گفتم در رابطه با چرا نمی توانیم با هم کار کنیم مطلب بنویس گفت ... من چی بگم گفتم از سیاست تا صنعت استان بنویس گفت نه سیاست هست نه صنعت تازش متهمم شدم به این که دارم سالاد فصل می سازم گفتم باشه اما حداقل سایت سر ما باشه .. گفت باشه ...
تازه که داریم به پنجشنبه می رسیم خیلی از دوستان زنگ می زنند که شرمنده خیلی فکر کردیم نمی تونیم بنویسم دلمون خیلی پره خیلی به ما اجحاف شده خدای خودم شاهد قصد خاصی ندارم نمی خوام کسی رو بکوم ولی واقعا چرا ما نمی تونیم با هم کار کنیم مشکل کجاست ؟ تفاوت در اهداف داریم .. یا که نه اصلا مشکل شخصی داریم با هم کلا مگه توی این استان چند تا نویسنده و یا دغدغه مندان اجتماعی داریم به قول علی عظیمی 35 نفر نمی شیم که همه جا هستیم از جلسه های عاشورا که خونه تقی رحمانی جمع می شیم تا ستادهای که برای اصلاح طلبان کار می کنیم تا خونه سید ناصر قوامی .. . اما جالب این جاست که ما نمی تونیم با هم کار کنیم آیا مشکل در حدیث و رحیم سرکاره ؟ یا نه اختلافاتی که با هم داریم .. چیزی که برام جالبه برخی افراد در کفر خود اتحاد دارند ولی ما در حقیقت خود اختلاف برای چی ؟ ما که خط قرمز هامون معلوم چرا نمی تونیم با هم کار کنیم حداقل در تشابهاتمون که می تونیم کار کنیم اصلا مهمه مگه مطالب کجا چاپ شه ؟ ما جای رو می خوایم که بتونیم حرف بزنیم و حدیث تنها جایه که ثابت کرده میشه حرف زد . باور امر اینجاست آره قبول دارم به ما بی مهری شده بهمون بها داده نشده ، خیلی هامون احساساتمون بازی گرفته شده اما واقعا برای ما که برای پول کار نمی کنیم و واسه یه آگهی 2 صفحه اراجیف چاپ نمی کنیم واجب نیست که اختلافتومون کنار بگزارم بیایم خط شکن شیم کسای که اختلاف ایجاد می کنند متنبه کنیم اصلا بهتر اینکه بی خیالشون شیم داخل متن کار کنیم حاشیه رو کنار بگزاریم من از همه شما خواهش می کنم و ملتمسانه استدعا دارم بیاید کار کنیم .
شولای سکوت ؛ از عریانی دلم گریه می کند
نغمه های دلم از فریادها نجوا می کند
می زند آواز بر طبل از دورن پوسیده ام
می زند فریاد بر دل سراسر افسرده ام
نیز می دانم که شب سیاه می دارد پایان سراسر سفید
نیز باز می گویم دریغ اندر فریب
چاره ی ندارد دلم جز نگاه چاره ی
هم نمی اید به کار جز فریب اندر جبین
ساحل سخت سکوت است این روزها
شولای درماندگی نمیاید به کار
رخت بر بست از کنج خلوت آشیان
درفش کاویان باید ببست بر نهیب
کیانوش دل زنده

برای سینمای خالی از سکنه فیلمی به بی مزگی سوپر استار هم می تواند جذاب باشد آن هم فقط با کمی ادویه ی هرزگی و بهتر بگویم رونمای از هرزگی قشری از جامعه (بازیگران) که مردم خیلی دوست دارند از فساد شان بدانند . این سینمای خالی از سکنه هر ازگاهی شکه می شود و این بار این با فیلم سوپر استار اکران می شود .حواشی این فیلم که از نگاه من فاقد یک متن نو قابل بحث است با یک رویکرد بازاری جنجال آفرین شد . این تناقض زمانی نمود پیدا می کند که به گفتگوهای پس از فیلم گوش کنید گروهی از جامعه با آب تاب به به و چه چه می کنند و گروهی دیگر شدیدا از آن انتقاد می کنند . چارچوب این فیلم نمای از واقعیت تواما با احساسات رمانتیک است که با پیکان انتقاد به بازیگران اشاره دارد و از فساد آنها بازگویی می کند این نوع بازنمای از ولنگاری خارج از وصف که تا این روز از تاریخ سینمای پس از انقلاب مسکوت مانده بود گروه گروه مخاطبین را به سینما کشاند . که دست آخر آن چیزی که را می دانند برایشان بازنمایی کنند . شروع هندی و شاید هم آبگوشتی از آرزوی یک مادر فقیر ودیعه ای می سازد که در خور سینمای هندوستان و سومالی ، برمه .... غیره است ::(خدایا مهر پسرم را تو دله همه بینداز که دوستش داشته باشند که تنها نباشه ....)شاید ناگفته بماند اگر نگویم همین دیالوگ کلیشه ای از همان آغاز نوعی ایده آلیسم توخالی را هدف می گیرد شهاب حسینی سوپر استار می شود همان کودک بازیگری می شود که از قضا خیلی بی ادب و از خود راضیس . بازیگری که شراب خوار دائم الخمر ست زن بارست ، قمار باز که زن های پول دار سن بالا رو سر کیسه می کند . واقعیتی که این روزها نمی توان به قشر بازیگران تقلیلش داد ولی همانطور که در بالا گفتم علاقه مخاطبین و شاید هم وزارت ارشاد به رونمایی از رسوایی های این بخش از جامعه از این واقعیت عالم گیر یک قصه شگفت انگیز می سازد که به دلیل مسکوت ماندن انتقاد در سینمای ایران گوشهای همه را تیز می کند که باید به سینما رفت و این تحفه سلاخی نشده وزارت ارشاد را از نزدیک دید . از اصل فیلم دور نشویم در نیمه آغازین سوپر استار از میان جمعیت که به دیدن بازیش آمدن با همان نگاه شهوت انگیزش نظرش به دختری جلب می شود که نه زیبایی دارد نه ویژگی بارزی که بتواند درخور توجه باشد اما خوب کارگردان علاقه دارد نظر شهاب حسینی را جلب کند این دختر 16 و 17 ساله از این جا به بعد داستان نقشه یک فرشته را بازی می کند که قرار است خاطرات سوپر استار رونمای کند و او را به اصل خویش برگرداند این فرشته به گفته خودش دختر شهاب حسینی است که در سن 17 سالگی به دلیل رابطه نامشروع با زن همسایه اش متولد میشود و بعد خیلی فانتزی معلوم می شود این فرشته که خیلی هم با کلاس است و دوربین دیجیتالش همیشه همراهش است و خیلی خوب هم ویالون می زند یک دختر خیابانی است که معشوقه شهاب حسینی معلم پرورشگاهش بوده و داستان را از او گرفته . لازم به ذکر است که شهاب حسینی به خاطر سکانس گریه زاریش جایزه می گیرد تنها سکانسی که شاید در سینمای ایران ایفایش استحقاق جایزه به همراه دارد ! اما بلاخره شهاب حسینی متنبه می شود و کلاغه به منزل می رسد و نتیجه اخلاقی گرفته می شود که یک بازیگر باید پایبند اصول اخلاقی باشد . اما در کل نمی دانم با این سیستم الکلنگی و سیستم سلاخی وزارت ارشاد چه وقت می خواهد سینمای ایران رشد کند و تا کی باید در این پوچ انگاری دست پا بزنیم و از آن بدتر چرا سلیقه مخاطبان را این حد پائین می آوریم که برای دیدن یک مستی یا هتاکی رهسپار سینمای شود که به قول خودمان پس از ژاپن صاحب سبک است .
فیلم کنعان از آن جمله فیلمهای است که مثل سایر فیلم های ایرانی دوست دارد با استعاره سخن بگوید و مثل همان فیلم ها یک راوی قصه گو دارد که نامرئی است استعاره ها سخن می گویند و داستان را از یک زندگی ساده با وبا یک روایت تکراری به سمت دشوار گویی سوق می دهد . همه چیز سخن می گویند تا جایی که مسائل اصلی فیلم باز می ماند و علامت سوال های زیادی را برافراشته می کند و همین سوال ها خواننده را تا آخر فیلم پیش می برد و درآخر بدون توجه به روحیه پاسخ گویی خیلی مودبانه از مخاطب می خواهد هرجور دوست دارد حدس بزند .مانی حقیقی دوست دارد به جای محیط صحبت کند وارتباط معنوی را بین محیط و شخصیتها ایجاد کند . توجه به دو درخت ، درختی که برای آذر قطع شده بود و برای مینا نجات دهند شد . برای آذر از گذشته های می گفت که ورق خورده بود و برای مینا از آینده . زمان نقش محوری در فیلم ایفا می کند و اگر هم نکند حقیقی سعی می کند بقبولاند حتما ایفا می کند . مثال برای جایی که آذر تقویم را ورق می زند و دوست علی به او اشاره می کند که تقویم برای پارسال است . آذر نماد شکست و تنهایی است همان چیزی که مینا به دنبال آن می گرد یا به عبارت ساده راهی که آذر سالها پیش رفته و مینا به دنبال آن است : می خواهم صبح که بیدار می شوم صدای کسی را نشنوم می خواهم کسی منتظرم نباشد و شخصیت علی ناجی ست که برای مخاطبش تجسمی از ابهام است علی در این داستان کجا ایستاده است عاشقی که عشقش ربوده شده بود ؟ مینا به دنبال او بود که می خواست از مرتضی طلاق بگیرد ؟ این همه آگاهی از زندگی علی توسط مینا از کجا آمده بود ؟ علی برای چه با مرتضی دوست بود ؟ و خانه علی حکایت از چه داشت که برای آذر شک بر انگیز بود جزء ارتباطی پنهانی که بین مینا و آن خانه بود ؟ مانی حقیقی علی را حکم نگینی دانست که از دست مینا باز شده بود آن هم به نیست عهدش با آن درخت . علی حکم ناجی همان گاو را داشت که مرتضی می خواست راحتش کند و مینا حاضر به معامله شد . و تمامی فلسفه عشق مینا در یک سکانس شادی آذر و نمایش آرایش کردنش و ارتباطش با علی رنگ می بازد و جنگ یک ساله با مرتضی را از یاد می برد . از نظر سناریو و نقش پردازی این فیلم شاهکار است و خیلی ساده می توان گفت کپی ناشیانه از سورئال واقع نماست. متن داستان و دیالوگ ها خیلی آرمانی بودند . و با وجود اینکه کارگزدان سعی می کند میان دو سکانس مینا و مرتضی ، آذر علی ارتباط معنای بدهد و از اجسام نماد بسازد ناموفق است فقط توانسته با فکوس دوربین برای مخاطب این سوال را به وجود آورد حتما ارتباطی است . حقیقی سعی می کند به مخاطب القا کند حتما ارتباطی بین اینها هست به طوری که سکوت این اجسام هیچ حرفی برای گفتن ندارد و حقیقی سعی می کند به زور دوربین هم شده این استعار ها را به خورد مخاطب بدهد . در کل کنعان از همان جمله فیلم هایست که مخاطبان روشنفکر نما دوست دارند با ادعا به درکش خودشان را مخاطبان روشنفکرقلمداد کنند که این فیلم ها خوراک آنهاست . ولی در مجموع کنهان را می توان جزو معدود اثرات برتر در تاریخ سینما این چند سال دانست .
درباره الی در واقعه پانتومیم واقعیت است که شماره به شماره با ذکر دروغها از واقعیت روزمره زندگی ما می گوید . همانطور که از اسمش بر می آید ساده است اما سادگی که از سادگی دشوراتر است . این فیلم نه قضاوت می کند نه ارزش گذاری ولی هر بیننده ای را مجبور به قضاوت می کند و این بر امده از شناخت درست از روح ارزش گذار هر شهروند ایرانی است که هنوز یاد نگرفته به دنبال قهرمان خوب و بد نباشد . درباره الی از منطق ساده شهری ما گزارش می دهد که در دگردیسی به منطق عرف رای می دهد و تحت پوشش آن قرار می گیرد . از اول فیلم تا اخر فیلم دیالوگها می چرخد دیالوگ های که بر قضاوت سوار می شود الی چطور دختری است اول داستان خیلی ساده شروع شده و پیش می رود الی دختر خوبی است مودب است خاکی است ....اواسط فیلم الی می تونه دختر لوسی باشه می تونه حساس باشه می تونه از ما ناراحت شده باشه تو فلان حرفو زدی شاید ناراحت شد ؟ تو چی ؟ در اواخر پیش از شرح واقع توسط سپیده الی دختر فاسد دورغ گو و ریاکار و خائن است و در پایان پس از شرح واقعیت الی باید فاسد و خائن باشد سپیده مجبور است دروغ بگوید و الی هم مرده و در مقامی نیست که از خود دفاع کند و پدر مادر آرش دیگر از یاد بردن که الی برای پسرشان به آب زده با مرگه الی از یاد همه می رود الی هم چندان در باب اخلاقیات نیست وقتی احمد از او می پرسد پشت تلفن کیه ؟ خیلی راحت می گه یه آشنا و از او پنهان می کند نامزد دارد . منطق سپیده که منطق شهر نشینی به اصطلاح مدرنه تسلیم منطق قدیمی و متعصبانه نامزد الی می شود این فیلم نمایش سنت بر عرف و ترس بر حقیقت می شود . و زنده باد مرگ پایان همه چیز است . این فیلم همان روایتی از واقعیتهای ساده اطرافمان است که بدون دلیل اتفاق می افتد و ما هم هرگز به دنبال کشف واقعیت بر نمی آیم این فیلم هم بر آمده از همان واقعیت روزمره است و دلیلی ندارد قضاوت ارزشی شود و این نقطه تمایز کار اصغر فرهادی با دیگر کار هاست فرهادی خیلی ساده یک مضمون ساده را به گردش درمی اورد ولی این سادگی از نویی حکایت دارد که هرگز بهش فکر نکرده ایم این فیلم به تصویر در آمدن توجیح ها ساده انگاری ها و قضاوت های عجولانه ای است که هروز در رابطه با آدمهای اطرفمان داریم ....... این چند جمله یک روایت ساده بود از کسی که به هنر سینماو نقد چندان واردنیست بنابرین نمی خواهم از جزئیات این فیلم و روایت سکانس ها بگویم ترجیح می دهم شما رو به دیدن این شاهکار تشویق کنم تا در امتداد این روزهای خاکستری با دیدن این فیلم غبار را از خاطرات برای چند لحظه فراموش کنیم و با نگاه زمینی تر و کم عمق تر به وقایع نگاه کنیم .