شکایت شیخ قدرت علیخانی از ۵ دانشجو دانشگاه بین المللی امام خمینی این روزها بحث بر انگیز شده است . به نحوی که هر کسی بنا به اختلافات شخصی به دور از مبنای عقیدتی به رد یا توجیح آن می پردازد .با گذر از تمامی اختلافات شخصی و درگیری های قدرت مدارانه واقعیت امر کجاست ؟ آیا شیخ قدرت علیخانی به عنوان یک شهروند حق ندارد برای دفاع از حقوق شخصی خود به دادگاه شکایت کند؟ و آیا یک دانشجو به عنوان منتقد حق ندارد بر وضع موجود قیام کند و از نماینده فعلی مجلس سوال کند ؟ این ها سوالهای است که به دور از تمایلات شخصی نمود پیدا می کند .( شاید این گفتمان در فضای مجازی من را به هواداری از ۵ دانشجو متهم کند برای این لازم می بینم قبل از تمامی این گفتمان روشن کنم که من به این ۵ دانشجو نه تنها سمپاتی ندارم بلکه حتی در خیلی قبل تر از این ها درگیری های لفظی هم بین ما رد بدل شده ولی از این جهت که در فضای دانشگاه حضور دارم و به عنوان یک دانشجو خود را محق تر از خیلی از افراد می دانم که در بیرون دانشگاه نشسته اند و برای دانشگاه تئوری می دهند . ) جرقه این اختلافات از انتخابات مجلس خبرگان و درگیری طرفداران تاکندی با طرفدارن اسلامی شروع شد تا جایی که این نزاع و درگیری با پشتیبانی احزاب به دورن دانشگاه هم کشیده شد .
۱- فضای استان این روزها دچار تنگ نظری عجیبی شده است . به نحوی که هر شخص یا گروهی در وقتی در طلب پاسخ بر می آید با موجی از اهانت و اتهام روبرو می شود . این مسمومیت و این پائین آمدن قدرت تحمل از باند بازی و مرید مرادی شروع شد که برآمد خالی بودن جامعه مدنی احزاب است تا جایی که یک نماینده مجلس تا ان حد کم تحمل می شود که از ۵ دانشجو شکایت می کند و گفتمان جای خود را به درگیری می دهد . نمی خواهم توجیح اخلاقی بیاورم و اخلاق مدارانه این حرکت را توجیح کنم چون فضای سیاست به دور از ادعاهای وارده فضای کاملا غیر ارزشی است و در سیاست آن چیزی که نماد عینی دارد و واقعیت ملموس می باشد قدرت است . جنگ امروز شیخ با ۵ دانشجو به دور از گفتمان فعلی یک نزاع درون حزبی و دورن مسلکی است که هزینه آن را ۵ دانشجو باید می دهند . شیخ قدرت علیخانی که این روزها نماد دفاع از صیانت حوزه شخصی خود شده اند یادگاری بدعتی است که خود یکی از پایه گذاران آن می باشد . برای من توجیح این مسئله تا حدی غیر قابل هضم است که ایشان امروز مدعی اخلاق باشند و خواهان رعایت حوزه شخصی(که البته همین حوزه شخصی هم در جای خود جای نقد دارد چرا که دانشجویان در اتهامات خود او را به فساد مالی و قدرت متهم کردن که در مقام شیخ قدرت علیخانی به عنوان یک نماینده قابل نقد است هیچ کس معصوم نیست و هیچ حاله قدسی وجود برای صاحبان قدرت وجود ندارد مگر در حوزه شخصی . )شوند . شیخ قدرت علیخانی نماینده محترم قزوین ، در کارنامه سیاسی خود چندان پایبند اخلاق نبوده اند که امروز در صدد طلب آن بر آمدن این دانشجویان دقیقا در راستای سنتی گام بر داشته ان که خود شیخ روزگاری نماد ان بود . برای من شیخ قدرت علیخانی مشت گره کرده ای است که یک زن (فاطمه حقیقت جو ) هم از ان در امان نبود و شایعه پراکنی نسبت به حاج داوود محمدی از سوی طرفدارن جناح ایشان وزیدن گرفت . کمی تامل در کارنامه ایشان تهی بودن اخلاق را در کارنامه ایشان نمایان می کند .پس شخص ایشان نباید توقع داشته باشند ۵ دانشجو در بند آن باشند
۲- گفتمان ؟ بحث ؟ اصلا مناظره ؟ چرا به جای پاسخ شکایت ؟ اگر ایشان تمامی اتهامات را تشویش اذهان و حرکت های هدایت شده می دانند چرا پاسخ نمی دهند چرا اذهان را روشن نمی کنند ؟ برای یک روحانی که به خطابه واقفند چندان سخت نیست که توضیحاتی در رابطه با کارنامه ده ۶۰ خود و حکمرانی خود در این دوره بر قزوین بدهند ؟ اصلا چرا ایشان جناح سیاسی خود را روشن نمی کنند ؟ برای کسی که این همه نزدیکی با بچه های مدرسه حجتی دارد و از ان مهم تر رابطه نزدیک با بیت حضرت امام ره ، و این همه نزدیک با صاحبان حکومت ، و از طرف دیگر مدعی اصلاح طلبی چندان سخت نیست جناح سیاسی خود را روشن کنند تا برای برخی از افراد جناح راست روشن شود که ایشان هم چندان دور از تمایلات ایشان نیستن شاید این طوری برخی از اختلافات حل شود و اینگونه در گیر بازی قدرت نشوند .
۳- ۵ دانشجو که امروز مظلوم واقع شده اند با گذر از تمامی اختلافات ایده ئولوژیکی شخص خودم هم با این دوستان و نحوه عملکرده شان دارم اما لازم می بینم که نکاتی را یاده اور شوم . چرا باید این دوستان را فدای اختلافات خود در جنگ قدرت کنید ؟ چرا به جای این همه درگیری لفظی و از پشت دیوار برای هم جیغ کشیدن آن چه که می خواهید و نمی خواهید با هم در میان نمی گذارید . این ۵ دانشجو به دور از همه اتهامات ضد اخلاقی و نادیده گرفتن حقوق شخصی یک شهروند هستند که پیرامون شایعات وارده طلب سوال بودند ؟ شاید این یک طرف به قاض رفتن باشد ولی شخص شیخ قدرت علیخانی به اشتباه رفته اند طرف این قصه این دوستان نیستند. برای من مهدی عباسی مهر ، مهندس زمین شناسی از نظر پاکدامنی و رعایت اصول اخلاقی خیلی برتر از همین رجال مدعی اخلاقیات است . به شخص نمی زنم ولی برایم غم انگیز است که چرا دانشجویان این همه از هم دور شده اند تا جایی که از چالش این روزهای دوستان خود خوشحال می شوند و می خندند این همه تناقض در چیست چرا کسانی که خود بات شیخ قدرت علیخانی تاختلاف دارند به دلیل عقایده بچه گانه از پشت او در می اید . آنجا که از نظر معنوی به دوست دانشجوی خود نزدیک تر است .
۴- کاش روح دوستی بار دیگر در دانشگاه وزیدن می گرفت ؟ کاش ان روز که دانشجویان اصلاح طلب دچار بحران شده اند آن ۵ دانشجو هم از آنها حمایت می کرده اند . این نفاق و این همه اختلاف که اگر انصاف را رعایت کنیم پخته همین ۵ دوست بود این روزها دامن خود انها را هم گرفت .


براي زيارت اموات پنجشنبه ها روز خوبيه ، يه دل سير گريه كردن ، باهاشون صحبت كردن ، شايدم گلايه از اين و اون .. ، دردل كردن تو مي گي اونام گوش مي دن( مطمئنم هستي كه شب جمعه اي همه كاراشونو ول كردن نشستن ، دارن به التماس ؛ لابه تو گوش مي دن ) آخرشم براي اينكه نگيم همش واسه خودمون اومديم بابا به ياد شون هستيم يه آبي رو قبر مي ريزيمو يه قل هوالله كه اونم همش غلط غلوطه عجله عجله مي خونيم يه دستيم رو قبر مي كشيم آه ، اي روزگار مي ريم . در اين لحظه ها و در اين ثانيه هيچ وقت به اطرافمان نگاه نمي كنيم كه كنار اين همه مرده آدمه زندم هست ؛ كنار آن درخت كودكي ايستاده كه روش نمي شه شايدم غرورش اجازه نمي ده التماس كنه بگه بخر بخر حتي آنقدر واسه خودش شخصيت داره كه مثل يك كاسب ميليونر از مغازش جدا نمي شه . انگار بچه هاي قبرستان هنوز در مدنيت مسخ شده بالا شهر ذوب نشده ، هنوز براي خود شخصيت قائل هستند . او گلاب فروش است ، و سخت تن به حرف زدن مي دهد انگار مي ترسد و و شايد تمايلي به حرف زدن با (من) ندارد . بر خلاف عادت مالوف من اين بار من به طرفش مي روم برعكس بچه هاي آدامس فروش سر خيابان خودمون كه مي ريزن سر مون . گلاب چند ؟ ( چه جمله مزخرفي براي شروع ) 400 آقا . نه بيشتر نه كمتر . بچه ي اين طرفايي ؟ بله آقا . ( آقاشم چنان غليظ مي گه كه يعني خفه شو البته مودبانش . يعني مرتيكه مانع كسبي ) دلم چقدر براي بچگيام تنگ شده ( كه باهمين جمله ساده با من دوست مي شي ؟ كارو تمام مي كردم اما الان يه ساعته با يه نيمچه بچه سر كله مي زنم كه پا بده شايد انقدر وقتي كه واسش گذاشتم ، نصفش براي يكي از همين دافيا ي خيام بس بود . آخرشم قهويم مي كنه خودم مي فهمم كه بسه بايد برم رد كارم چه مصاحبه اي موفقي چقدر تو آخه باهوشي كيانوش اصلا حيف تو نيست كه تو ايراني تو جات نيويورك تايمزه (گند زدم البته شما به كس نگين يع بچه پيچوندم . ما كه ... زديم شما البته به كسي نگين ) هنوز داخل مشاين نشده دوستان يه نوار شاد مي چپونن داخل ماشين كه تا آخر شب خماري اموات نگيردشون شب جمعه اي خوش بگذره . اما براي من يك آهنگ راك تو گوشم رژه مي ره مرده زنده مرده زنده آدم مرده آدم زنده زنده مرده مرده زنده آن كودك زندس يا مرده ...... (اين آخري نه هسسته داره نه فعل اما ... ) شايد ديدن آنهم مرده شايد زندگي با آدمهايي كه با مردها زندگي مي كنن روح آدمو از احساسات خالي مي كنه ديدن اين همه چيز غم انگيز ، اين همه برودت احساسات از تكرار مكراراته ؟ اما آخه خوب اون بچس چرا بايد يه جاي زندگي كنه كه مجبور باشه ..... .
هفتــــــــــه بعــــــــــــــــــــــــــــد :
پيداش نمي كنم از يه دختر بچه گلاب فروش بازگوش كه با زغال واسه مردها سيبيل مي ذاشت سراغ آن پسر رو گرفتم بي مقدمه بدون شرح هيچ ماوقعي 45 دقيقه صحبت كرد و پس از هر سوال من همچنان قصه خودش را ادامه مي دهد برايم از آرزوهايش مي گويد ؟ كه مي خواهد يك شيميدان بزرگ شود ( اين دختر هنوز مدرسه نمي رود ) از كنسي مردم ، از دزدي خانه همسايشان از خواهرش كه باردار است تا حسرت رفتن به دريا ، و آخرين سفري كه به شمال رفته از ماشين مورده علاقه اش پرادو ( آنهم با مدلي كه من هر چقدر فكر مي كنم اسمش را اضافه كنم نمي تونم ) از گوششي موبايلم خوشش مي آيد و قيمتش را مي پرسد انگار حساب مي كند با فروختن چند تا گلاب مي شه خريدش ولي تنها چيزي كه از او مي خواهم را جواب نمي دهد ولي مي گويد اسمش طارق بود ؟ ( آخه اگه مي دونستم ... ) ازش مي پرسم كجا مي شين ؟ خيلي سريع مي گويد خيابان دانشگاه ولي دروغ مي گويد اين را آخرين لحظه فهميدم دوستش زير آبش را مي زند دروغ مي گويد مي پرسد با طارق چه كار داري ؟ ما همين جا همين پشت مي شينم مي گويم داخل قبرستان ؟ با نگاهش مي گه خوب آره پرسيدن داره حتما بايد بگي بزني تو روم .... . چشمان سبز با موهاي وزوزي كه شايد هر چند ماهي رنگ صابون ديده بود ولي درخشش آفتاب آبشاري از زيبايي را تداعي مي كند كه رنگش را نه در مغازه كمالي مي شود پيدا كرد نه ژانتي مي تواند چنين رنگي را بگذارد با همان صورت آفتاب سوخته اش . باز مي پرسد با طارق چيكار داري خواستم بگويم اما حوصلم نيامد شايدم ...( هيچي )شايدم مي خواستم بگي ( فضولي ) گفت طارق برادره منه گفتم ؟ جدا چه عالي من خبرنگارم مي خواستم باهاش حرف بزنم ( حرفم را قطع مي كند در رابطه با چي ؟ وضعيت زندگي ، آرزوهاش اصلا يه جور درد دل همين كلمه بود دوستيمان از بين برود ما دردي نداريم كه دلي داشته باشيم برو رد كارت ما حرفي نداريم به دوستش گفت بريم . باز همان كابوس تكرار مي شود . او از ما نيست .
پ ۱- میر حسین موسوی میاد اولین خبر خوش دومیشم روزنامشم در راه است روزنامه کلـــــــمــــه

چقدر سخت است تجسم كسي كه تا به حال نديده ام ، انگار مي خواهم آدرس جايي را بدهم كه هرگز در آنجا نبودم . فقر همان پديده ناديده است كه همه ما از ان فرار مي كنيم و از ان بدمان مي آيد ، تا آنجا كه همه سعي و تلاشمان را بر آن مي گذاريم تا فقير شناخته نشويم .حتي اگر قرار است ثروتمند نباشيم نبايد فقر باشيم ولي با همه اين حرفها چگونه مي توانم از فقر بگويم وقتي خودم هرگز آن را لمس نكرده ام . محروميت ، گرسنگي ، سركوفت ، حقارت ، آرزو ، اميد، عقده ، كمبود ، حسرت ، و هزاران هم خانواده ديگر كه هم مسلكان فقر بهتر مي دانند . تمامي اين واژگان برايمان بيگانه اند . ما فقط در روزنامه خوانده ايم فلان درصد خانواده هاي ايراني در فقر به سر مي برند و هر وقت هم مي خواهيم او را تجسم كنيم زن آفريقايي را كه بچه به آغوش دارد به خاطر مي آوريم آنهم از آن بچه ها كه دندهايش از گرسنگي بيرون زده ما هيچ كداممان تصوير ايراني داخلي شده از فقر در كشور خودمان نداريم . براي ما فقر واژه غريبي است . واژه ي كه اگر هم با او روبرو شويم تنها به او حس ترحم داريم . هيچ وقت به دنبال اين نبوديم كه فقر يعني چه ؟ چه كسي مثببش است ؟ و چگونه مي توانيم برطرفش كنيم حتما مي گويد خوب وظيفه دولت است ( بله دولت پس چي كارست ؟ مگه ما ماليات نمي ديم . اگر قرار باشه همه فقرا ثروتمند شوند پس ثروت ديگر معني نمي دهد ) بگذاريد راحت تر بگم اين تضاد نشانه توزيع نابرابر است كه علاوه بر دولت همه ما در اين مكانيسم بي عدالتي برابر مقصر هستيم . شايد بشه گفت فقر دست رنج تك تك ما شهروندان هست در ساخت مكانيسمي كه براي همين كار به وجود آورده ايم . اولا اينكه ما در ايران مالياتي نمي دهيم و اگر هم هزينه در راستاي رفاه صورت مي گيرد از بودجه نفت تامين ميشود همان نفتي كه قرار بود به صورت مساوي از آن بهره مند شويم . دوما اينكه قرار نيست كسي ثروتمند شود تا ثروت او باعث از بين رفتن ثروت ما شود قرار است ديرتر بميرد قرار است مقداري بيشتر به آينده اميدوار شود . قرار است ديرتر به سيم آخر بزند .
چندي پيش دوستي از من مقداري پول خواست تا سقف خانه يكي از دوستانش كه از شدت باران فرود آمده بود را ترميم كند باورم نشد پرسيدم مگه مي شه تو قرن اينترنت ؛ موبايل اين هم فناوري سقف كسي فرود آيد حتما يادشان رفت برفشان را پارو كنند به شوخي گفتم يادت باشد اين دفعه بگي ايزوگام كنند . نمي دانم چگونه بايد تصويري كه ديدم به تصوير بكشم محروميت به معني واقعي در آن منطقه موج مي زد به جاي آن به وفور مي توانستي سرنگ تزريق مواد مخدر ، زنان روسپي ، و از همه تلخ تر بچه گاني كه در وسط سرنگهاي معتادان مي لوليدن شايد اگر بيرون شهر يا در همان آفريقا بود تجسمش سخت نبود ولي اين تصوير دقيقا در وسط شهر خودمان در محله هادي آباد در جلوي چشمانم به خودنمايي پرداخت از خودم پرسيدم واقعا من قزوينيم اصلا من ايرانيم فقر ؟مگه آفريقا نبود مگه اون گرسنه پابرهنه سياه سوخته نبود اين جا وسط شهر ما چي مي كند اصلا ... اين شهر داري چه غلطي مي كند (چه شد وجدان درد گرفتي حتما بايد تقصير كسي بندازي از دولت ديوار كوتاهتر گير نياوردي مگه همين تو نبودي كه مي گفتي اينا لمپنن . فقر بهانه است هرچي قاتل آدمكش وجود داره از همين جا بلند ميشه چي شده كه يك دفعه وجدان درد گرفتي اصلا تو چي ميگي بورژواي بي دغدغه تو را چه به اين حرفهاي كلفت ملف تو برو براي انتخابات رياست جمهوري نقشه بكش تو مگه نمي خواستي آرمانشهر بسازي برو رد كارت ) واقعا در تمامي تحليل هايم دچار اشتباه شده بودم انگار آوار بر سرم خراب شده بود انگار در تمامي اين سالها در اين شهر اين كشور نبودم انگار هيچ وقت اين مردمان را نديده بودم از آن روز به بعد لازم نبود دنبال فقر بگردم فقر همه جا به من چشمك مي زد همه جا مرداني را مي ديدم كه مواد پخش مي كنند كودكاني كه در يك جبر بزرگ مي شوند و به همان سرنوشت مي روند . ديگر لازم نبود صفحه حوادث را ورق بزنم تا تعداد تجاوز ها را بشمارم ، مادركشيها و پدر كشيها را ببينم حتي لازم نبود با خودم كلنجار برم كه مگه ميشه در يك كشور اسلامي اين مقدار تن فروش ، روسپي پيدا كرد . حتي لازم نبود به وجدانم رجوع كنم ولي باز فقر را نمي فهم انگار من از جنس اين آدمها نيستم انگار آنها من را درخود راه نمي دهند برايشان فرق مي كنم بوي آدم بدها را مي دهم بوي تضاد بوي گند شهرنشين شكم سير ، كه فقط بلده لاف مفت بزنم . بارها جلوي آئينه مي ايستم دنبال چيزهايي مي گردم كه انها مي بينند ولي من نمي بينم . انگار ما آدمها از دو قشريم خوب بد هستيم . دو صفت نسبي كه براي ما آن ديگري آدم بد ست . يعني هيچ وقت ما انسانها نمي توانيم از يك جنس باشيم . از آن روز فهم واقعيات برايم راحت تر شد منطق آنها هم زياد سخت نبود ديگر لازم نبود براي ديدن واقعيات كتاب سرمايه ماركس رو بخونم . براي من دستان زخمي كودكي كه مي خندد ، مادري كه از زخم تازيانه مي گريد پدري كه دارد از خستگي مي ميرد ورق ورق سرمايه ماركس شد . از خودم مي پرسم به راستي ما مي بينيم ؟