خداحافظ
آس دلم از براي حكم هم لازم شد ولي هيچ به كارم نيامد زيرا كه به حكم داشتنش چنان در خود فرو رفته بودم كه از ياد بردم كه حاكم هم با داشتن آس حكم هم مي تواند كت شود و رقيب چنان از براي روزگار در موهب الهي غره شده بود كه بدون بارقعه اميد ي ُ تمامي بازي را از آن خود كرد و من تقديربه مي نگرم ...... .که غرور نه شرط برد است نه باخت برای همیشه می خواهم سکوت کنم سکوت ....
دمدماي خزان ۸۴ بود يه روز با حسين كشاورز تو نشريه نامه نشسته بوديم تصمصيم گرفتيم يك وبلاگ مشترك بزنيم كه چي شه نمي دونستيم مثلا مي خواستيم به تحفته العيني جهان اساطيري را با توان آدميان در هم آميزيمو قشر فرهيخته و به اصطلاح منورالفكر از دايره قهوه خانه نشيني برهانيم بعدها از همين وبلاگ بازي از نشريه حديث خانه غير دولتي ها و از همه مهمتر با حميد مافي كه الان حكم يار و مرشدمو داره آشنا بشم ولي تصميم گرفتم نه خود گويم نه خود خندم نه مرد هنرمند باشم براي نوشتن نه مخاطب دارم نه انگيزه حتي ديگه خودمم مخاطب نيستم كه چي براي چي ؟ قشر روشنفكر ما كه از هر انكر منكري مثل من بي نيازندو مابقي هم از دار دنيا بي خيال كه يا گذرشون به اين دنياي مجازي نمي رسه يا از ضيق وقت در چت روم ها به ما نظري ندارند الباقي هم كه قس عليهاذا اون موقعي كه تنهان ....... ، دو نفر مي شن ميرن دختر بازيو ، ۳ نفر كه مي شن مي رن دعوا ، از قزويني بودنمونم خير نديدم خلاصه اينو بگم كه خسته شدم مي خوام ديگه تا مدتها ننويسم فكر نكنين وبلاگ نويسي برام يك تفريح بود كه حالا دلمو زده به خدا نه راستشو بگم به اين نتيجه رسيدم كه فرهنگ جامعه ما قرنها فاصله داره تا از داير خودبسندگي علمي خارج بشه . خداحافظ حلالم كنين