
هر دو اردوگاه اصلاح طلبان و اصول گرايان تا كنون نتوانستند براي آمدن خاتمي يا نيامدن او بله و خير پيدا كنند؟
اما فارق از دسته بندي ها سياسي درون حزبي و هيئتي نگاه مردم ايران چندان ابهام آميز نيست آن ها مي دانند خاتمي مي آيد چون بايد بيايد چون او را به مدال تكرار مفتخر ساختند .
1-خاتمي به مثابه شاگرد تنبلي مي ماند كه اگرچه در امتحانات مردود شده است ولي معلم او را همچنان دوست دارد و نمي خواهد باوركند يك شاگرد زيبا و دوست داشتني مي تواند مردود شود . براي اين معلم عقلانيت و منطق حكم نمي كند او بر احساساتش سوار است او نمي تواند اين كليشه را بشكند كه هر شاگرد خوب حتما شاگرد درس خواني است . منطق جامعه ما به مثابه همين شاگرد معلم است و براي ما ايرانيان چندان اهميت ندارد كه خاتمي چه كرده است و چه مي تواند بكند . چون حسابگري و تعقل قوه به فعل در نيامده ي است . در منطق ايراني وبالخص فرهنگ سياسي چيزي به نام نگرش حزبي و اعتقادي وجود ندارد و اساسا تنها چيزي كه در فرايند اتنخابات به نتيجه در مي آيد احساسات مقطعي و كينه جوي و تسويه حساب ، بهتر يگويم از اين خوشم نمي آيد است.
2-مردم ايران هنوز تكليف خود را مشخص نكرده اند كه چه مي خواهند و چه را نمي خواهند في الولقع در هيچ برهه تاريخي ما نمي دانستيم چه را مي خواهيم
3-براي ما ايرانيان آينده نگري و نگاه رو به جلو نيست ، ايرانيان همواره اسطورهايشان را در ميان استخونهاي پوسيده مي جويند يا خاطرها مصدق براي جبهه ملي ، شريعتي براي ملي مذهبي ها وبازرگان براي نهضت آزادي ....
4- ايرانيان به امتحان دوباره اشتباهاتشان علاقه مند هستند دوست دارند يك آزموده را به كررات امتحان كنند .
5- ايرانيان در عين اعتماد سازي به زودي اعتماد زدايي مي كنند .
7- ايرانيان قهرمانهايشان را در ميان قصه ها و آسمانها مي جويد كه شمشير به دست به تنهاي به جنك اژدها رود .
و در اين فضا خاتمي مي آيد چون ايرانيان معتقدند بايد بيايد چون منطق فكريشان اگرپاسخ ديگري بدهد جاي شك دارد .
مردم ايران سالهاست خاتمي را سيزيف ايران كردهاند و تا قله اشتباهاتشان را هر 4 سال بالا رود با اين تفاوت كه در همان 1 سال نخست از ديدن بالا پائين رفتن او خسته مي شوند و به خانه هايشان بر مي گردند .
آري واقعيت امر آنجاست كه ايرانيان براي رسيدن به شعور و اعتلاي فرهنگ سياسي يك كوره دارند كه آن هم با سنگ اندازي دولتمردان بسته شده است . براي كساني كه شعور سياسي را تنها در مشاركت پاي صندوقي و درصدها خلاصه مي كنند . اما همه اين قصه به گردن دولتي ها نيست
محصول پراكسيس و اراه ماست .
1- علت آنجاست كه ما ايرانيان به امراض متشابه شيزوفرني ، آلزايمر ، آنومي ، اختلال حواس ، فراموش ، سخت بيماريم .
جامعه ي كه با اين وضعيت گريه آور در تلاقي سنت و مدرنيته راه گم گرده است و بدتر آنكه نه سنتيان آن آنقدر قوي هستند كه بر مدرنيتيون فائق آيند و نه مدرنتيون آن . و نتيجه اين توازن و تعادل و ساخت پاختها چيزي نيست جزء توده اي شدن و بيهنجاري و تشديد بيماري درون حكومتي . و علي الدوام هيچ نيروي توان در هم شكستن اين آتش بس اجباري را ندارد .
2-اما اين فرايند هنوز آبستن است مولد آن چيزي نيست جز قدرت گرفتن نيروهاي توتاليتر و بناپارتيستي است بهتر بگويم تولد فرهگان ايزدي و قديسان آرمانشهر روياها فرزندان ناقص الخلقي كه محصول ، آب مروايد و كور چشمي مردمانشان هستند .
4- و د رادامه آنقدر مستحيل شده كه توان پاسخ گويي به هيچ سوالي را ندارد جز شايد وقتي ديگرها . جامعه كه در كوبيسم خوستنها و ناخواستنها همه چيز خود را از دست مي دهد جامعه كه همه چيزمي خواهد هم وفاداري مي خواهد هم منافع هم مي خواهد به اصول پاي بند باشد هم به مصالح هم مي خواهد مدرن فكر كند هم سنتي عمل كند جامعه كه علي الدوام در ميان افتراق ها هزينه مي دهد .
5-فرمانرواي ذهنها ، تخيل ها و توهمات به دو راز دورنماي از عقلانيت .و نتيجه آن احساسات به غليان درآمده است احساساتي كه از افسانه سازي هاي قهرمان پرورانه بر مي آيد كه اگر قهرمان نيستم توهم آن را كه داريم
سر آخر آينكه ما ايرانيان داراي ذهنها متورم اما از دورن خالي شده هستيم داراي افكار مدن و اعمالي معين هستيم آري ما ايرانيان دوست داريم به جاي اينكه به دنبال براي اين سوال بگرديم كه خاتمي به چه كار مي آيد و چه مي تواند بكند ؟ افسانه سازي كنيم و فارف از هم و غم صورت مسئله را پاك كنيم و از آرزوها و تسويه حساب هايمان بگويم . در اينكه اينان چقدر ....... اند .
ما خاتمي را قهرمان مي كنيم و پس از دوبار روئيت سيماي او برايمنان عادي مي شود و پس از آنكه روتين آمد از قهر مي كنيم و تازه محاسبه گر مي شويم و صحنه را براي فرزندان مخلص حكومت باز مي كنيم . سياست ايراني تنها براي نظريه پردازان سخت است چون اساسا جامعه ايران جامعه منطقي نيست و سياستمداران خوب بر اين امر واقف هستند و بر اين فرهنگ سوارند قس اليهاذا ......

ما ایرانیان پیش تر از آن که تاریخ ساز باشیم تاریخ پردازیم دوست داریم با دوست داشتهایمان تاریخ را همانگونه که دوست داریم بسازیم دوست داریم چیزهای را که دوست داریم بشنویم حتی اگر واقعیت نباشد . دوست داریم فکر کنیم ایران تیم پرتغال را شکست می دهد دوست داریم فکر کنیم قدرت اول منطقه هستیم حتی دوست داریم فکر کنیم که تمامی تاریخ بر گرد ما می چرخد . و حتی آن هنگام که بر ناسیونالیست و وطن دوستی خود می بالیم تنها بر دوست داشتهایمان تاکید می کنیم به خاک و خون به استخوانهای که سالهاست پوسیده اند هیچ گاه دوست نداشته ایم واقعیت و آن چیزی را که باید بشنویم رابپذیریم .
2- عدم تعقل رویکردی است که عامیون و نخبگان در آن بالتفاق اجماع دارند .
همیشه سعی کردیم صورت مسئله را پاک کنیم و تمامی ضعفها را بر گردن دیگران بیاندازیم و سر آخر بجای نوسازی و واقع بینی با مبارزه .و فحاشی تاریخ سازی کنیم . اما این نقطه ضعف و بیماری در درون ما ایرانی ذاتی نیست برآیند ساختار استبدادی است که سالیان سال به وجودمان تزریق شده است . باید بپذیریم که وقتی یک انسان مریض می شود این ضعف از ناتوانی بدنمان است تا شدت بیماری. باید بپذیریم تا وقتی کنشهای رفتاری ما ثابت است هزاران اندیشه نو و مدرن به کار ما نمی آید مدرن اندیشی که در پس آن همان کنش استبدای است .و لاغیر ....
3-رویاهای بلند پروازنه ، و در کنار آن فاصله کذایی با واقعیتها ما را از داشتن یک حافظه تاریخی باز داشته و همواره هزینهایمان را از مواجبمان بیشتر کرده است . حتی نخبگان ما در ترسیم جامعه خود به آرزوهایشان و آرمانهای می اندیشند که هیچ سنخیتی با جامعه ای که در آن زیست می کنند وجود ندارد .
4- واقعیت امر آنجاست که ما تنها در پس ماندن هستیم و با حداقل درآمد نفتی وقتی بقای خود را تضمین کردیم هیچ اراده ی برای ترسیم آینده ندارم ما در حال می اندیشم بی آنکه به گذشته بر گریم و به آینده توجه کنیم
سر آخر آنکه اگر آهنگ تعقل را تند تر نکنیم ما همچنان بر همان جای هستیم که هستیم و هیچ گاه نمی توانیم از وضعیت موجود به وضعیت مطلوب سیر کنیم .
جامعه شناسي سياسي عبارتند از : مطالعه تاثيرات جامعه( نهادهاي اجتماعي ، تشكلها و سازمان و غيره ) بر سياست . يا در تفوق تعريف بالا تقابل و تعامل عوامل اجتماعي بر سياست و مطالعه جامعه در عرصه نظام سياسي . و بلعكس
در ترسيم جامعه شناسي سياسي مي توان بر الگوهاي متعددي تاكيد كرد كه در حوصله بحث مورد نظر نيست اما به اختصار مي توان به دو الگو ماركسيست و وبريست در انطباق با جامعه ايران تاكيد كرد كه البته تنها الگوي وبري در اينجا مد نظر است .
0