احمد کسروی
در این وانفسای که دایره روشنفکری سخت در مذام خود زنی است .دوست دارم قصه ام را از مرد بزرگ یا مرد تاریخ آغاز کنم احمد کسروی .کسی که بی دریغ او را باید یادآور و یادواره تاریخ مشروطه دانست . مردی که کاشانی و بروجردی او را به ارتداد محکوم کردند و چمقداران اربد کشان میرلوحی نواب صفوی او را به سینه تاریخ"نوستالوژیک "قهرمان پرور این مرزبوم پایان دادن . قصه ی شیعه گری جدال های نواب صفوی شنیدنی است که در پایان دیالکیتیک خود حکم اعدام او را صادر می کند . و هژیر نخست وزیر آتی از آن دفاع می کند و خود نمی دانست قرار است توسط همان قاتل به سلسه کشتارها رود . اما قصه جدال ارتجاع سیاه با روشنفکری به همین جا نمی رسد آنجا که در دادگاه مصدق به او بهتان بی دینی می زنند و مصدق در مجلس مجبور می شود وانفسا ای دریغا سر دهد که مجلسه روضه خوانی می گرفته و مسلمان است . می گویند نواب صفوی و گروه فدائیان اسلام در خوزستان به راحتی رفت آمد می کردند و در میان کارگران سخنرانی می کردند و نه تنها انگلیسیها مانع نمی شدند بلکه اتوبوس در اختیارشان می گذاشتند تا (جلوی کمونیستها را بگیرند ) ارتجاع سیاه قصه ای طولانی در تاریخ دارد انگار تا این پروسه در این مسیر قرار نمی گرفت بد هیشان با ملت صاف نمی شد آنجا که شیخ فضل الله بر دار رفت همه روشنفکران گمان کردند که اتحاد ارتجاع سیاه با استبداد پایبان یافت ولی هیچ کس فکر نمی کرد که روز ی از همین ارتجاع سیاه استبداد یا تئوکراسی دینی متولد شود آنجا کاشانی و بروجردی به دست بوس شاه می روند و خواهان بازگشت او به کشور می شوند تا آنجا که این زیاده روی تا بدانجا پیش می رود که استبداد را به دنیا می آورد .
