سارتر می گوید : روزنامه مانند علوفه ای است برای مردمان عادی . امابه نظر من روزنامه و روزنامه نگاری مبارزه و مبارزست . مبارزه در گفتمان واژه ها ، زندگی در تلاطم واقعیت ؛ واقعیتی که از نگاه من در پرده ابهام به سر می برد . اما ترتیب و روایت سیر واژها برای من ناموزون است واقعیتی نا هماهنگ سیر واژها که بعضی وقت ها مغزم را می خورد .بعضی وقت ها مرا مجبور به یاوه گویی بی سرته مجبور می کند اما به یقین من در برآورد آن هیچ نقشی ندارم . سیل تصاویر ؛ چون آکوردنیست ناوارد که وقت را فقط برای ارتعاش مصرف می کند لرزشی بی معنی ؛ معای که در هر ذهن و مغز نوع خاصی جلوه می کند . اما روزنامه نگاری خلاف این است قالبی در پهنه هماهنگی در تمامی افکار ؛ و دشمن یک روزنامه تنگار تناقض است ، پاردوکس در اعتقادات و عقل ، منازعه بی پایان از آغاز وجود تا انهدات هستی ، . اما ذهن من چون بشکه ای سوراخ فقط پر می شود خالی ؛
و هر از گاهی در انگیزه مبارزه می پوست ؛ شک و رویای در باورها به یقین اثبات شده . حقیقت و کشف حقیقت انباشته ی از انگیزها و ناواژگان محسوس که زندگی را به یغما می برد تا تو ثابت کنی هستی . اینجا تنها جایست که می توانم به ذهنم این آزادی را بدهم که بی ریا و بدون قضاوت بدون مخیر بودن خودش را اثبات کند تا حرفهای که خودش معنایش را نمی داند بیرون بریزد بیرون بریزد تا حواس بدون عقل فقط سخن بگوید . افکاری که خاصه آفرینش است .
پیوند سنت، مدرنیته با دود قلیان
چند هفته ای میشه که به همراه جمعی از دوستان مباحث را پای قلیان برگزار می کنیم تا هم قل قلی کرده باشیم هم مباحث روز را به صورت جمعی از نظر بگزرانیم چیزی که ثابت است دود توتون هلو و قوری چای . حمید می گفت اکثر مباحث مهم پای قلیان شکل می گیره محمود معتقد بود مباحث مهم تر پای بساط تریاک وافور اما خبط مطلب نشه که ما لقای دود را به همان قلیان مکفا کرده ایم . قلیان که بهانه است بیشتر من باب جمع شدن با هم بودن است از همه مهم تر که در این نوع مجالس ورود بانوان را بایکوت کرد ه ایم و بحث را مردانه ، تا به حاشیه نرویم . از مهم ترین مباحثی که در این چند هفته پیرامون آن بحث کردیم ساختار تشیع بود حق بودن مولا علی که پیرامون همین مورد از سر توجه به گفتمان دوست گرانقدر سیلی هم نوش جان فرمودیم . و از آن جالب تر پیوندی بود که ناخواسته میان سنت و مدرنیته ایجاد کردیم پیوند قلیان و مباحث روشنفکری اما آنچیزی که اهم بود این بود که تمامی دوستان شخصیت روشنفکری خود را بیرون در می گذاشتن و چنان مبهوط در گفتمان می شدند که از یاد می برند که دود قلیان است که چنان با غلظت فرو می برند البته در چندی مورد هم به محفلات به اصطلاح روشنفکری هم سری زدیم که ای کاش نمی زدیم تنها چیزی که به عنوان نماد روشنفکری قلم داد می شد همان قهوه تلخ بود که آن هم به دلیل ذائقی ایرانیمان با شکر از بین می رفت . حمید چند بار به کنایه به من تاکید کرد که مطالعه ات را ساختار بده و از فلسفه به تاریخ و سیاست نرو و محمود می گفت که قبل از این که پیرامون مذهب و دین شعار بدی اول خوب مطالعه کنی . خلاصه تابستان خوب پر باری بود دوستای بسیار خوب و محافل جالب که با جلسات هفتگیمان در هفته نامه تکیمل می شد اگرچه هر کداممون کاملا با هم تفاوت داشتیم و داریم اما فی الواقع دمکرات بودن و پذیرش عقاید مخالف هموراه وجه بارزی بود که ما را هم رنگ می کرد . برخلاف نظر محمود که می گفت تابستان فصل زیادی و آروزو می کرد هرچه زودتر به پایان برسه اما من معتقدم که تابستان فصل پرباری که وقت زید=اد باعث می شه آدم به خودش به شناخت برسه و قشنگ مطاله کنه برای من که هم آموزش رفاقت و دوست یابی بود و شیوه بحث کردن هم مطالعه پیرامون مشروطه و هم فلسفه خلاصه تابستون خوبی بود خیلییییییییییی اما دیگه داره خسته کننده میشه دلمم برای کل انداختن با استادمم تنگ شده دلم می خواد امسال با تمام توشه ای که جمع کردم برم به جنگ خرافات و عقاید مسخره اساتید یه مطلبم در رابطه با مشروطه و تاریخ فلسفه نوشتم که هنوز کامل نشده