رسانه و مطبوعات به عنوان رکن چهارم دمکراسی بازتاب دهنده جریانات فکری در بطن جامعه است و و اساسا نقش معلمی را ایفا می کند که دلسوزانه شیطنت ها را تذکر می دهد . البته این نوع تعریف از رسانه و مطبوعات با توجه به فضای حاکم در ایران بسی توهم انگیز و در برخی وجوه چندش انگیز است . در ایران نه تنها رسانه رکن چهارم دمکراسی نیست بلکه در ردیف عوامل جاسوسی و برانداز هم نیز به حساب می آید . اساسا واژه نقد و گفتمان ، دیالوگ در کتاب لغت ایران واژگان غریبی هستند که با تخریب و جوسازی و برخی وجوه شانتاژ هم ردیف شده است . اگرچه می توان به نظر فوق تاکید کرد اما ظرفیت و پذیرش انتقاد نیز در وضیعت اسفناکتری قرار دارد .
فرهنگ گفتمان صحیح , قدرت درک چنان در استحاله تورم زایی بر ذهن روح مردمان این مرز بوم سایه انداخته است که هر لحظه امکان رسیدن تیغ به دمل فراهم است .
یکی از دلایل توقیف که هموراه عده ای را به کام خود می برد عدم مرز مشخص از ممنوعیات ها است می توان در هر سوراخی دست فرو کرد اما در مقطوع الید نشدن شدن شما هیج تضمینی نیست اینکه چه چیزی های در ایران مجاز هست و چه چیزهای غیر مجاز رازهای ناشناخته و مکتوم که کاشف السرارم آن را نمی داند .
تعمدا یا غیر عامدانه این ضعف بر پیکره رکن چهارم دمکراسی سایه خود را افکنده و این بهانه را به برخی رجال داده است که به مطبوعات توهین و تهمت ناروا وارد سازند و شعور قشروسیعی از فرهیختگتان و فرهنگیان را به سخره بگیرند .
گروهی مطبوعات را عامل غرب می دانند و گروهی دیگر عامل کودتای نرم و جالب سخن آن جاست که اساسا این قبیل واژگان به مطبوعاتی وارد می شود که سعی در نقد حاکمیت دارند و اساسا مطبوعاتی که در سایه پاکان جمع نشد و اصولا جامعه را به دو قسم موافقان و مخالفان و خودی و غیر خودی منقسم است .
اما اینکه چرا پس از گذر 101 سال از جنبش مشروطیت و 20 چند سال داعیه داری جمهوریت به شکل اسلامی آن همچنان در قعر فرهنگ غالب بی خردی و هوچی گری هستیم سوالی است لاینحل . اگرچه برخی از این حوادث ریشه در فرهنگ فکر این مردمان دارد . اما فی الواقع حاکمیت به عنوان نماد این ملت به شکل جمهوریانه آن تا چه حد قدرت درک و ظرفیت گفتمان و نقد را دارد .و اساسا تا به امروز چه راهکارهای ارائه کرده است در این که نشریات به صورت فله ای بسته می شوند رازهای مگوی هست جای هیچ شک و شبه ای نیست . اساسا آن چیزی که از سایر دلایل ببشتر نمود داشته است عدم ظرفیت و عدم رشد فرهنگ دمکراسی بر بدنه نظامی است که ادعای دمکراسی خواه و مردم باوری آن فراتر از نظام های غربی است و اساسا برای بشریت قداست حائل از فرنگیان غریی قائل است .
اگر چه روزنامه شرق توقیف شده پیش از چندین نشریه دیگر اگر چه برای مدتی مخاطبانی از روزنامه خوانی دست بر می دارند و اساسا هیچ تغییری در جامعه بروز نخواهد کرد جز اینکه گروه مدعی چند صباحی باید دنبال روزنامه ای دیگر بگردند تا شاید بتوان به مثابه آن پز روشنفکری دهند .
تا وقتی که مردم ما ؛ایرانیان به اصطلاح جمهوری خواه به این رشد فکری نرسند که توقیف مطبوعات یعنی توهین به حقوق شهروندیشان و توهین بر حسن سلیقه و شعور فکری شما و توهین بر حسن سلیقه و شعور فکری شما . روزنامه شرق پس از مدت کوتاهی به جمع سایر دوستان خود شتافت تا برای چندمین بار مزه توقیف را بچشد و اشک بر روی صورت همکاران و دوستدارانش بنشاند .
هیچ رخدادی روی نمی دهد همانگونه که با توقیف 15 نشریه در ظرف چند روز رخ نداده است . واقعیت این است جامعه ای ایران اگر بخواهد به دمکراسی و مدرنیته بر سد در پهنه ای سیاست فعلی حکومت غیر ممکن است . با وجود بستر های پیش آمده که چون تپه ای خشک اجازه رشد و نمو به هیچ نهاد مدنی ؛ تشکل و هیچ گفتمانی را نمی دهد وجود ندارد . اما اساسا اگرچه در کوتاه مدت در بارور و دولت این حس به وجود آمد که می توان از باور خواهی کذایی خود که همان کودتای نرم هست جلوگیری به عمل آورد اما اساسا ما در آینده هزینه ای جز گروهای مسلح و تروریستی نخواهد دید .
آن چیزی که در این سطور بدان اشاره شد به طور خلاصه بیانگر دو مطلب است . با وجود داشتن جامعه غیر فرهنگی که به حقوق اولیه خود که همان داشتن آزادی بیان یا منبعی برای شنیدن مطالبی که شهروند به دلیل تمامی محدودیت های پیشروی جرئت به گشتن ندارد اما نیاز به شندن آن دارد واقف نباشد و دولت و حکومتی غیر قابل نقد و انعطاف پذیری هست نمی توان به جامعه ای صحیح رسید آن چیزی که باعث تاسف است آن است که ما علاوه بر تفاوت در کمیت نشریات با غرب در ظرفیت مدرک دارید با هم هم تفاوت فاحشی داریم . اساسا اگر در این نوع کشورها با مطبوعات و رسانه ها مخلف باشند آن را پنهان می کنند و سعی می کنند بدان احترام بذارند اما در ایران این وضح وقیحانه تا جایی رسیده که رجال درجه 3و 2 برای مطبوعات شانه کشی می کنند و به تخطئه آن مشغولند . پایان سخن این است سناریوی شرق کشی سناریوی جدید در سینما ایران نیست ایران تا وقتی که نتواند جنین گفتمان را به بلوغ برساند آن هم به شکل دو طرفه آن را خود ش غالب سازد باید برای همیشه منکوب به تکرار تاریخ باشد و پرداخت هزینه باشد . شرق نماد شمعی بود که فکر می کرد می تواند با دعا و جانفشانی نقش فانوس دریایی را ایفا کند که دریای آن سراسر در سیطره کسانی بود که با همه امکانات تابش نور ماه را حلول خود قلمداد می کردند .
هنوز دانشجوی ایرانی را به بند می کشند.
14 مرداد سال ۸۶ و ۱۰۱ سالگی مشروطه در حالی می رسد که محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، علی وفقی، بهاره هدایت، مهدی عربشاهی، حنیف یزدانی، عبدالله مؤمنی، بهرام فیاضی، حبیب حاجیحیدری، مرتضی اصلاحچی، مجتبی بیات، آرش خاندل،اشکان غیاسوند، احمد قصابان، مجید توکلی، احسان منصوری و امیر یعقوبعلی در بند هستند.
به احترام این فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران که تعدادی از آن ها وبلاگ نویس نیز هستند، ما جمعی از وبلاگ نویس ها تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به "۱۴ مرداد، روز همبستگی وبلاگ نویس هاي ايراني با دانشجویان دربند" تغییر دهیم
به اميد آزادي تمامي دوستان دربندمان.
سلام سوسیالیست و مسعود و توماج و الناز و وهاب

جامعه مدنی به شکل ایرانی
پرداختن به واژگانی چون ( جامعه مدنی ) بیش از هر چیزی نیازمند به ساختارهای و پیش زمینه های لازم و ملزومی دارد که اساسا جامعه ایرانی فاقد آن است . جامعه مدنی به عنوان پیش زمینه اندیشه ای دمکراسی ، یکی از ارکانی است که در مسیر حرکت سیال آزادی متولد شده است و با نوعی با تجارب نارسین دمکراسی ( فاشیست و نازیست ) در ارتباط است .
و به عنوان نهادی در مقابل تمایلات توتال مآبانه دولت ها مقاومت می کند و بیش از هر نهاد و ارگانی در برابر جلوگیری از گسترش عقاید تمامیت خواهانه هزینه می دهد فی مابین آنچه که بیش از همه نسبت به این مفهوم در جوامعی از نوع ما انعکاس دارد . تضاد کنشی و واکنشی است که معلول نزاع میان دولتیها و غیر دولتی ها است در این دسته بندی هر کدام سعی در گسترش حیطه نفوذ و ارکان خود کردند تا هژمونی یک طرف را بر دیگری سیطره دهند . غیر دولتی ها معتقدند ریشه دمکراسی جامعه مدنی است و اگر این نهاد تقویت نشود دولت از نابالغی دمکراسی سوء استفاده کرده و جامعه رامی بلعد و گروه دیگر که مدافع افزایش حیطه اختیارات دولت هستند اگرچه به وضوح تمایلات خود را آشکار نمی کنند اما این ایده را هم پنهان نمی کنند که دمکراسی باعث هرج مرج ، و عدم رسیدن به اتوپیا و آرمانشهر دمکراسی می شود . ولی وقتی ریز می شویم به دنبال این تک واژه در حوزه جغرافیای کشورمان ایران از آن ریز تر در فضای بومی می شویم تنها چیزی که به چشم می خورد تفوق و تحکم دولتی ها بر نهادی های غیر دولتی است . اگرچه در دولت اصلاحات را هکاری برای گسترش حیطه تشکل های غیر دولتی و جامعه مدنی شد اما با تعویض ردای قدرت به اصول گرایان این خواب رفتگان را هم چنان خواب برد . و این واژه که خود زیر بنای دمکراسی ، زیربنای نهاد جمهوریت است . را زیر مشتی از حرفها و شعارها ی عوا م فریب غرق کردند و با استفاده از تجارب دولتین آلمان نازیستی ، فاشیستی ایتالیا تمامی راه مفرها و هواکش های جوامع مدنی را بسته ونقش مستحیل کردن جوامع را در دولت به نحو احسنت انجام دادن .
اگر نگاهی به شیوه حکومتی استالین هیتلر ؛ مو سولنی در عصر وحشت و ترور بیندازیم به سهولت وجود نهادهای چون گ پ پ گشتاپو میلیشیا . روبرو می شویم که به جای اینکه به مردم و نمایندگان مردم پاسخگو باشند نهادی بودند در راستای تامین منافع نظام و هیئت حاکمه درست چیزی مانند ینی چری عثمانی ، و سیاست های در راستای تضعیف ارتش و تقویت نهادهای چون سپاه و بسیج سیستم اطلاعاتی قوی و ایجاد رعب و وحشت در بین اقشار مردم و تقویت نهادهای دولتی چون بسیج در نهادهای غیر دولتی و ذوب کردن تمامی نهادها به شکل هرمی در دولت مساجد در راستای تبلیغات نظام حاکمه؛ دانشگاه و غیره .... و شکاف وقتی نمود عینی پیدا می کند . که از نهاد های جامعه مدنی نام ببریم مثل اقتصاد آزاد ، رسانه خصوصی ؛ و انجمن های صنفی ؛ زنان ؛ و غیره ...
و اساسا وقتی این نهادها را در تقابل جامعه ای چون خودمان قرار می دهیم . اساسا چیزی جز اقتصاد دولتی ، رسانه ملی یا بهتر بگویم رسانه دولتی در برابر انجمن ها ی زنان 00 زندان زنان . انجمن صنفی 00زندان اسانلو و در برابر انجمن دانشجویان ( زندان قصابان و غیره پس اساسا جامعه فعلی ایران از خلاء جامعه ای مدنی رنج می برد و در چنین فضایی یکی از اولیه ترین پایه های تکوین دمکراسی را در استیلای دولت محوری از دست داده و در چارچوب این وضعیت اسفناک به اصطلاح نمی توان آینده روشنی برای تاریخ دمکراسی در این در نظر گرفت .
و اساسا سعی می شود در چارچوب واژگانی چون هیئت مذهبی به جای حزب ، نهادهای امنیتی چون بسیج در قالب نهادهای علمی پژوهشی ؛ فرهنگی خلاء موجود را جبران کنند غافل از اینکه با نهاد های فوق ذکر تنها می توان یک جامعه ای همچون روسیه کمونیستی و المان نازیستی ؛ ایتالیا فاشیستی ساخت البته اگرچه شاید بتوان این قیاس را مع الفارق دانست چون جوامع چون ایتالیا ؛ آلمانها ، شوروی به مراتب خیلی جلوتر از ما در رشد و تقویت زیر ساخت های فرهنگی بودند و اصولا اگرچه میان اقدامشان به انسان قائل به تبعیض بودند اما با گذر از این فاکتور . قشر باقی مانده در احترام سهیم بودند و با توجه به جامعه چون ایران که در مسیر ابتدایی دمکراسی قرار دارد و اساسا از نظر وضعیت اقتصادی از نابسامانی رنج می برد و برای بشریت جدای از نوکر ان دولت احترامی قائل نیست . به مراتب در وضعیت پائین تری از جوامع روسی و ایتالیای و المانی است .
فی الواقع بحث پیرامون واژگانی از این قبیل صحبت از سفره پادشاهان برای مردم رعیت است آرزوهای که فقط در خیال قابل تجسم است .
سفر به گرگان
سفر 3 روزه من به گرگان به پایان رسید مثل هر سفری دوستان جدیدی داشت؛ خاطرات ، تجربه ؛شناخت از آدمهای دور اطرافت حتی دوستانی که فکر می کنی می شناسی و لی نمی شناسی . اگر بخواهم سفر را در یک جمله جمع کنم می شه گفت خیلی خوب بود با اینکه ساعت طولانی داخل ماشین بودیم اما فی الواقع زیبای سفردر با هم بودن طولانی بود که به لطف مسافت رغم خورده بود تا برای کاستن زمان تا انجا پیش رفتیم که بهترین خاطرات من را رغم زد . روز اول با سی هفت دقیقه تاخیر به سمت گرگان حرکت کردیم توقف کوتاهی در تهران داشتیم تا یکی دیگر را به کاروان پیوند دهیم . شام را در آرامش کامل و صمیمت به صورت درویشانه بروی آسفال جاده خوردیم . نمی دونم چه اتفاقی افتاد که به خاطر استعمال یک نخ سیگار بحث بالا گرفت و از آنجا که ما ایرانیان به بحث کردن علاقه داریم از خاتمی به دولت اصلاحت از اصلاحات به احمدی نژاد و ...
پس ازاینکه سخنری قابل تامل محمد غزنویان به پایان رسید.جناب راننده که در حال سیر سیاحت در عالم نشعجات بود 30 کیلومتر اشتباه رفت . تا محمد غزنویان ردای سخنوری را به لقایش عطا کند تا باقی راه به با راننده حرف بزند تا چرت راننده سایر مسافرین را به خواب ابدی نبرد . عدم برنامه ریزی صحیح از مینودشت شهری با فاصله 1ساعته با گرگان را شهری هم جوار با گنبد ( مشهد بسازد ) نزدیک ساعت 6 به اردوگاه شهید فهمیده رسیدیم و پس از خوابی دوساعته و تناول صبحانه ناهار را بر روی رودخانه خوردیم و دود قلیان را که این روزها یکی از نایاب های مسافرین قزوینی است با غلظت تمام به ریاهای خود دادیم . پس از استراختی دوباره در اردوگاه به بازار رفتیم تا در کنار زنان ترکمن زنانی با اصالت آزادی و طبیعی به سیر سیاحت مشغول شویم . بعد از بازار به سمت کاخ قابوس رفتیم تا در کنار معماری زیبایش مجذوب شویم . از آنجا که دوستان هم اتاقی ما علاقه ای زیادی به مردم آزاری داشتند ما را چنان در تنگنای بی خوابی انداختن که مجبور به پذیرش شویم که می توان چند روز هم نخوابید . بر طبق ترتیبات لازمه ما را در یکی از اماکن مطروحه از خانومها جدا کردند تا به سقم این قضیه واقف شویم که الوصول بی خانومان زیستن به مراتب بهتر است . پس از تناول صبحانه عازم بازگشت به سمت دیارمان شدیم تا در میان راه از یکی از آبشار های بسیار زیبا که مثل آن را می توان در هر کجای قزوین یافت دیدن کنیم با این تفاوت که برای دیدنش نیاز به پیمودن راهی طولانی نیست اما آنچیزی که قابل ذکر است رسیدن به این نکته بود که آدمهای عقده ای که نیاز به جلوه توجه دارند در همه جا هستند و فقط محدود به قزوین نیست . در طول مسیر آبشار با خواندن آوازهای بومی که خود مبدع آنها بودیم جوامع ترکمن را مجذوب خود کردیم و چنان واله ما شده بودند که توان روئیت دیدار ما رانداشتن . پس از تا خیر در خوردن ناهار به سمت ساری رهسپار شدیم تادریا ندیده از این سرزمین رخت اقامت بر نیفکنیم . اما این وقایع محصول آدمهای است که با هم هم سفر بودن فی جمله به اختصار شرحی از این دوستان ارائه می دهم که دریافت ذهنی من است .
مریم بانو : زنی مهربان که محبت در تمام جملاتش عنصر اصلی است زود صمیمی می شود در طول مسافرت به تنها کسی که می توان به یقین نمره تمام را داد او بود که هموراه با خنده هایش خنده را بر لب ما نشاند .
حمید خان : که به مراتب بیش از گذشته دوستش دارم کسی که به این قطه اشراف دارد که هر کاری محصول زمان خاص خودش هست و باید آنها را تکفیف کرد .
محمد غزنویان : اگر عالم را بشکافیم به ندرت پیش میاد که یک نفر نویسنده فهمیده با سواد با محبت باشد که غرور هم نداشته باشد . پیدا کنیم مادر و خواهر او هم درست مثل خود شایسته تمامی صفات خودش بودند .
قافله باشیها : دو خواهر از هم نظر بسیار مشبه . نتوانستم حدث بزنم که کدام یک بزرگتر است اما نویسنده وبلاگ نیمه غایب به مراتب از خواهر خودش جدی تر انگار که این جا هم اداره است باید الزامت اداری را رعایت کرد . خواهرش به مرتب از او شاد تر و چه بسا خوش اخلاق تر بود با وجود اینکه نسبتا از او شناخت کمتری دارم .
فرید : خوش صدا نبود اما زبانی با طول چاره پاره سنگ و و رویی با واحد پاره سنگ قزوینی داشت . که خواب را هم چنان در حسرت برای ما به یادگار گذاشت .
پیمان : اگرچه نسبت فامیلی داشتیم و فکر می کردم بسیار نسبت به هم شناخت درایم اما چیزهای در طول سفر از خودش نشان دارد که فهمیدم به راستی کوچترین شناختی از او ندارم
کیانوش خودم : بد اخلاق اگرچه خیلی سعی می کردم مثل بقیه بشوم و با اخلاق خودم مزاحم شور و عشقشان نشوم اما وضع مزاج و اتفاقات روزهای اخیر مرا چنان در خود مستحیل کرده بود که نمی توانستن پنهان کنم .و در پاره ی مواقع مستوجب ناراحتیشان شدم
رضا : پسری مهربان که با اعتماد به نفس بالا ما را دنبال خود راه اندخته بود اما خوب کمی سن و تجربه او در برخی جهات خودش را نشان داد اما در کل قابل ستایش بود .
خانوم اسماعیلی : دختری آرام با متانت با شخصیت که نشان از بالا بودن منزلت اجتماعی خانواده اش داشت .
هادی : پسر خوبی که سادگی مشخصه بارز او بود .اما شاید ظاهرش متفاوت می نمود .
امین : با غرور که سعی می کرد با خاکی بودنش کلاس بذاره .
محسن و مجیدی : که می توان آنها را با فرید در یک کیسه قرار داد اما خوب در رتبه می توان جایگاهی پائین تر را برای او در نظر گرفت
حسن زداه : انسان وارسته ای که فکر کنم به تفاهم دین و سیاست اعتقاد خاصی داشته باشد
در پایان از همه کسانی که نامشان را آوردم پیشاپیش معذرت می خواهم

تابوی توسعه سیاسی در قزوین
کیانوش
قزوین شهری که تمامی آجرهایش بوی قدمت می دهد بوی خشت خام در کوره حسرت ، شهری از مردمانی اگر چه ناهمجنس اما سرشار از امید و آرزوهای مشترک. شهری که در پهنه تجربه اندک استان بودنش همچنان داعیه فتح تمای قله های پیشرفت را دارد . اما افسوس و دریغا که چرا و چرا ؛ با وجود استان شدنش از آرزوها و امیدها تنها نام ها باقی ماند آه ها و چرا شهر دهخدا ها و رفیعی ها باید در تقسیمات کشوری زیر شاخه مردمانی باشد که نه سنخیت فرهنگی داشتن نه نژادی و نه زبانی انگار که تاریخ هم با همان کرد که باید می کرد و انگار که اینجا ماکاندوی دیگر است که مارکز شبه آن را در امریکای لاتین یافته است . انگار که این شهر دورکده صعب العبوری است که برای شنیدن نام های آزادی و حزب باید سالیان سال منتظرنشست که شاید روزی کوله ای رهگذری به آن ها بفروشد .
براستی این موزایک چند پاره که با هنر معمار در دشت البرز پهن شد چرا باید با گذر یکصد سال از مشروطیت در پی اسپل کردن واژگانی چون آزادی ؛ حزب ؛ مشارکت باشد . احزابی که قاموسشان بوسید شد تا دفاتر ثبت اسناد هم یادگاری از این نام واژگان را در خود داشته باشند که آری این شهر هم از کاروان آزادیون و سیاسیون عقب نمانده است و رحل توسعه کرده است اما دریغا که این ره رفته ترکستان بود . در زمانی که در ادبیات سیاسی از احزاب به عنوان تلاقی دهند های مردمان تقدیر می کنند قزوینی در پیش مرادهای خود می شینند و با هو هو کردن مرید بود خودشان را اثبات می کنند. آیا به راستی ما خود اینگونه می خواهیم یا که نه پدرخوانده ها و غضنفرهایمان نمی گذارند
آری اگرچه این شهر پر از سرشاخه های است که تمامی شاهراه ها به انها ختم می شود اما فی الواقع کدام یک از ما ها خواسته ایم الفبای اولیه سیاست را بیاموزیم اگرچه همه ما عالمان کشف نشده ایم اما به راستی در دنیای مدرنیته چه کسی علم لدنی دارد . دنیای سیاست خلاصه ای از قیافه ها و اشخاص و قهرمان نیست سیاست دنیایی است باور کردن ها و خواستن ها نه دیدن ها و دانستن ها . هرکدام از ما؛ من های شدیم در پهنه این دشت و هرکدام با قلدرها و یک بزنه های خود تاج و تختی به هم زدیم و با گذر تاریخ قلدرها و یک بزنهایمان جای خودشان را به عربده کش ها و هوچی ها دادند و تاج تخت ها جای خود را به کرسی ها اما اصول همان اصول بودن ما قزوینی ها همان قزوینی ها و خوب آموختیم برای توسعه کم هزینه همان تغییر صورت کفایت می کند و خوب آموختیم که در دنیای مدرنیته می توان هر منفعت شخصی را منفعت ملی دانست .
این مقاله به مباحثی می پردازد که اگرچه همه ما آن را هر روز می بینیم و در هر انتخابات آن را به تلخی تجربه می کنیم اما در ذات فراموش کاریمان آن را باور نداریم . تابوی توسعه سیاسی واقعیتی است تلخ که هرروز بزرگتر می شود و ما را در قیاس با سایر استان های دیگر به مخرج مشترک صفر مبتلا می سازد . که چرا این شهر با اینکه توان و پتانسیل های بسیار بالای برای پیشرفت دارد اما نتوانسته است از بعد سیاسی پیشرفت کند و چرا فعالیت احزاب در تا این حد خنثی است و تا اینجا که این گمان را تقویت می کند که شاید اساسا حزبی در قزوین وجود ندارد . براستی قزوین مثل تمامی نداشته های خود شهر بازی ؛ اماکن تفریحی کتابخانه جامعه دانشگاه تراز اول و در بعد سیاست هم نداشته های بسیاری دارد انگار که نافع این شکنبه دریده شد را با نداشته ها آمیختن