تبليغاتX
سیاستنامه

سیاستنامه

دست نویس های شخصی

ترجمه و تلخيص: اميدـک.

Ok_tarjoman@yahoo.com  

خارج از بدبيني‌هايي كه نسبت به جوامع اسلامي خاورميانه وجود دارد، جهاني شدن با گرد هم آوردن شبكه‌هاي گسترده مسلمانان، موجب تقويت بنيادگرايي در اين منطقه گشته، اين در حالي است كه اين جوامع، پيشتر از انسجام و وحدت چنداني برخوردار نبوده‌اند.

غالبا بنيادگرايي اسلامي به عنوان بازگشت مستقيم به گذشته‌هاي دور و متفاوت تلقي شده است و خاورميانه را به منطقه‌اي مبدل كرده كه در مقابل نفوذ جهاني شدن به معناي مرسوم آن موفق ظاهر شده است. جهان امروز به مكاني به مراتب كوچك‌تري از دوران پيامبر اسلام تبديل شده و از طرف ديگر قوانين اسلامي نه تنها در خدمت شهروندي جهاني شده قرار نگرفته بلكه آن را زير نقد هم برده است.

يكي از تعاريف جهاني شدن، به اين معني به كار رفته كه حجم وابستگي متقابل و تعامل در دنيا افزايش يافته است و اين مهم را مي‌توان نتيجه انقلاب فناوري‌هاي حمل و نقل و ارتباطات دانست. بر اين باور، جهاني شدن جنبش‌هاي اسلامي بنيادگرا را تقويت نموده است و آنها يكي از نيروهاي در حال رشد در خاورميانه به شمار مي‌روند. جنبش‌هاي بنيادگراي مسلمانان نسبت به ساير جنبش‌هاي سياسي منطقه در افزايش سرعت ارتباطات و بسيج توده‌ها بهره‌مندي بيشتري داشته‌اند. بنابراين نگرش آنها نسبت به جامعه جهاني شده، نسبتا متفاوت از نگرش و سبك و سياق زندگي غربي است كه از طريق جهاني شدن، پيشرفت نموده و عموما روي آن تمركز بوده است. ايده آل اسلام گرايان از جامعه جهاني شده، عبارت است از ارتباط شبكه‌اي همه مسلمانان واقعي و سازمان‌هايشان به منظور بهبود و نزديكي تعريف‌شان از اسلام و آنچه به عنوان مسايل اسلامي واحد ديده مي‌شود از اين رو جهاني شدن نبايد معادل غربي شدن جهان پنداشته شود. يك نگاه دقيق به اندرون دنياي اسلام آشكار مي‌سازد كه در واقع اين جامعه فعالانه در فرآيندهاي متنوع جهاني شدن مشاركت  دارد، احتمالا حتي بيشتر از ساير مناطق جهان و از نمودهاي آن جنبش‌هاي اسلامي را مي‌توان نام برد كه يكي از موتورهاي جهاني شدن به شمار مي‌آيند. جهان اسلام به خودي خود تبديل به چيزي شبيه يك «دهكده اسلامي» شده كه عمدتا به خاطر فعاليت‌هاي گروه‌هاي اسلام‌گرا است. پيشرفت‌هاي تكنولوژيكي سده بيستم به طرف نوعي از جهاني شدن در جهان اسلام منتهي شده كه هنوز لازم است تا گستره همه جانبه‌اش درك شود.

آنچه تصور مي‌شود اين است كه آيا سازمان جهاني شده‌اي عليه جهاني شدن مبارزه مي‌كند؟ البته اگر تعبيرمان از جهاني شدن، بيش از يك جهت باشد، كمتر ضد و نقيض خواهد بود. غالبا ما در مورد جهاني شدن چنين فكر مي‌كنيم كه فرايندي است كه در آنجا ايده‌هاي مدرنيته غربي، توسعه اقتصادي يا الگوي سرمايه‌داري و فرآورده‌هاي فرهنگي غربي به ساير بخش‌هاي جهان سرايت كرده‌اند. با اين توصيف، ناچار خواهيم شد كه ساير مناطق جهان را كه احتمالا در جستجوي نوع خاص خودشان از جهاني شدنند، ناديده انگاريم. از اين منظر، جامعه مسلمان‌ها، در يك تعريف پلوراليستي از جهاني شدن، سرعت چشمگيري داشته و در حال حاضر در كشورهايي كه 40 سال پيش بسيار ناشناخته بودند، نمود يافته است.

ابزارهاي پيشرفته حمل و نقل منجر به افزايش ساليانه حجاج مكه از 79000 نفر در سال 1929 به 2 ميليون نفر در دهه 1980 گرديده است . در حقيقت، مهمترين نيروهايي كه در جهاني شدن جهان اسلام تاثير داشته‌اند، پترودلارهاي كشورهاي نفتي شبه جزيره عرب است.

براي نمونه دلارهاي ناشي از منابع فسيلي دولت سعودي، منجر به ساخت بيش از 1500 مسجد جديد در سراسر جهان اسلام گشته است. به همين منوال، جريان اين پول موجب بازتاب‌هايي درغرب خاورميانه گرديده است. براي نمونه در مراكش جايي كه چندين سده مناره‌هاي مساجد همواره در شكل چهارگوش ساخته مي‌شدند، اينك مناره‌هاي گرد بسيار زيادي ديده مي‌شوند كه از كشورهاي اسلامي شرق منطقه الهام گرفته‌اند. بسياري از مردم مراكش نسبت به اين مناره‌هاي گرد همان احساسي را دارند كه مردم ايتاليا در مورد رستوران‌هاي مك دونالد در شهرهاي تاريخي كهن‌شان دارند.

به طور كلي نمي‌توان جهاني شدن در منطقه را صرفا غربي شدن در نظر گرفت؛ چرا كه تجربه خاورميانه در دهه‌هاي اخير به اين نكته خاص محدود نمي‌شود. براي نمونه، پيشرفت فناوري ارتباطي و حمل و نقل، مسايل دور از دسترسي همچون درگيري اسراييلي- فلسطيني را به موضوعات بحث عمومي و سرسفره شام خانواده‌ها تبديل نموده است. مهمترين تاثير جهاني شدن بر منطقه خاورميانه، كمك به ايجاد و تغذيه يك فهم مشترك از آنچه «اسلام» و «مسلمان بودن» معني مي‌دهد، بوده است.

بنابراين در نظر گرفتن توسعه‌هايي در جهان اسلام به عنوان امر ضد جهاني شدن، اشتباه به نظر مي‌رسد. جهان اسلام به جاي رد جهاني شدن، در حال جستجوي راه‌هاي خودش از اين پديده است. جهان اسلام و جهان غرب، هر دو، مسيرهاي خاص خود را دارند؛ اگرچه از ابزارهاي مشتركي بهره مي‌جويند. جهاني شدن هم به معناي دادن و هم به معناي گرفتن است. درخواست براي ارتباط و تعامل و گوش دادنِ بيشتر به سايرين براي پرهيز از تك‌گويي مي‌تواند گزينه مناسبي باشد.

عنوان اصلي اين مقاله، جهاني شدن و خاورميانه از سايت Yale Global و نوشته Frank Griffel، استاديار مطالعات اسلامي دپارتمان مطالعات، مذهبي دانشگاه ييل است.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت   توسط کیانوش دل زنده   | 

محمدرضا عسگري مورودي

جمهوري‌خواهان آمريكا در سونامي سياسي انتخابات مياندوره‌اي كنگره غرق شدند. پيش از برگزاري انتخابات 7 نوامبر، نظرسنجي‌ها از پيروزي دموكرات‌ها خبر مي‌دادند. اما شايد كمتر كسي تصور مي‌كرد كه پيروزي دموكرات‌ها اين چنين گسترده و وسيع باشد. جمهوري‌خواهان نه تنها اكثريت را در هر دو مجلس نمايندگان و سنا واگذار كردند، بلكه در انتخابات فرمانداري‌ها نيز متحمل شكست سنگيني شدند. در كنگره بعدي آمريكا، رياست هر دو مجلس نمايندگان و سنا به همراه رياست كليه كميته‌هاي اصلي و فرعي با دموكرات‌ها خواهد بود. ضمن اينكه با پيروزي در 28 ايالت از 50 ايالت آمريكا، دموكرات‌ها در مورد كسب آراي هيات‌هاي الكترال به منظور پيروزي در انتخابات رياست جمهوري سال 2008 اطمينان خاطر بيشتري بدست آوردند.

اما به راستي چه حوادثي روي داد كه جورج بوش با بيش از 90درصد محبوبيت، پس از حادثه 11 سپتامبر سال 2001 با نفرت 65 درصدي در نوامبر 2006 مواجه شد؟ پاسخ به اين سوال در يك جمله دو كلمه‌اي نهفته است «جنگ عراق».

جامعه آمريكا در سال‌هاي 2002 و 2003 تحت تاثير تبليغات گسترده رسانه‌هاي متعلق به جنگ سالاران به اين نتيجه رسيده بود كه عراق فوري‌ترين تهديد عليه امنيت شهروندان آمريكايي به شمار مي‌آيد و به دليل ارتباط پنهاني با گروه القاعده، مسوول حادثه تروريستي 11 سپتامبر شناخته مي‌شود. اما بعدها هيچ يك از اين اتهامات از سوي آژانس‌هاي اطلاعاتي و امنيت آمريكا به تاييد نرسيد. بعدها همين آژانس‌ها اعلام كردند كه جنگ عراق به گسترش تروريسم در جهان دامن زده است. جنگ چند صد ميليارد دلاري عراق با، 2800 كشته در حقيقت براي هيچ به راه افتاد. بنابراين طبيعي بود كه برخلاف انتخابات سال 2002 و 2004، شعارهاي ضد تروريستي جمهوري‌خواهان ديگر چندان خريداري نداشته باشد. اكنون جنبش ضد جنگ از مرزهاي آمريكا وارد كشور شده و تومار جنگ طلبان كاخ سفيد و پنتاگون را در هم مي‌نوردد. دونالد رامسفلد، طراح اصلي جنگ عراق، نخستين قرباني انتخابات 7 نوامبر بود كه تحت فشار افكار عمومي آمريكاييان خشمگين، رياست بر پنتاگون را واگذار كرد.

البته جنگ عراق تنها علت سونامي 7 نوامبر نبود، جمهوري‌خواهان پس از 12 سال تسلط بر كنگره و 6 سال حضور در كاخ سفيد آنچنان رسوايي‌هايي به بار آورده بودند كه حتي نتوانستند اعتماد راي دهندگان سنتي حزب جمهوري‌خواه را به سوي خود جلب كنند. رسوايي مالي جك آبرامف(1) رسوايي اخلاقي مارك فولي (2) رسوايي نشست اطلاعاتي در مورد افشاي نام والري پليم(3)، رسوايي سوء مديريت توفان كاترينا و رسوايي شنود غيرقانوني حداقل 300 مكالمه شهروندان آمريكايي تنها بخش كوچكي از مشكلات جمهوري‌خواهان در ماه‌هاي اخير به شمار مي‌آيد. اين رسوايي‌ها سبب شد تا حتي گروه‌هاي مذهبي، دولت بوش را به بي‌توجهي در مورد موضوعات اجتماعي، نظير سقط جنين و ازدواج همجنس‌گرايان متهم كنند و آراي سرنوشت ساز خود را درون صندوق جمهوري‌خواهان نريزند.

به هر حال از ژانويه سال 2007 جورج بوش بايد با كنگره تحت كنترل دموكرات‌ها دست و پنجه نرم كند. در دو سال باقي مانده از دوره رياست جمهوري بوش، برخي از طرح‌هاي جمهوري‌خواهان كه مي‌توانست به عنوان برگ برنده‌اي در انتخابات رياست جمهوري سال 2008 بكار گرفته شود. از سوي دموكرات‌ها به چالش كشيده خواهد شد.

اين مساله مي‌تواند حتي در شرايط بحراني به استيضاح بوش، به دليل سوء مديريت جنگ عراق و يا رسوايي‌هاي ديگر دولت وي بينجامد. جمهوري‌خواهان يكبار در زمان بيل كلينتون همين فرايند را طي كردند و بعيد نيست كه دموكرات‌ها نيز دست به انتقام بزنند.

انتخابات 7 نوامبر همچنين پاياني است بر حاكميت محافظه كاران نوين كه با سياست‌هاي يكجانبه گرايانه خود طي مدت 6 سال، آمريكا را وارد جنگ با افغانستان و عراق كردند. افرادي نظير ديك جني، معاون رييس جمهوري آمريكا، از جنگ عليه تروريسيم تحت عناويني همچون جنگ بي‌انتها و نبرد چند نسلي ياد مي‌كردند. اما اكنون چنين به نظر مي‌رسد كه جنگ سالاران، حداقل در كوتاه مدت از تكرار چنين ادبيات جنجال آفريني پرهيز نمايند.

هر چند كه با توجه به سابقه دموكرات‌ها نمي‌توان اميدوار بود كه روحيه سلطه طلبي، يكجانبه گرايي و جنگ طلبي دولتمردان آمريكايي در آينده تغيير اساسي كند.

1- Jack Abramoff

2- Mark Foley

3- Wallery Plame

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت   توسط کیانوش دل زنده   | 

جعفر قاسمي كيا

j_ghasemikya@yahoo.com

يكي از رمزهاي موفقيت چين كه فقط طي بيست و چند سال اخير توانسته به مركز توليد و صنعت جهان، تبديل شود، بدون شك، جمعيت عظيم اين كشور است كه منبع بي‌پايان كارگران ارزان را تضمين مي‌كند. اما چين اين وضعيت خوب را هميشه به همراه نخواهد داشت چرا كه اگر به مشكلات موجود در كشور به خوبي پرداخته نشود، همين جمعيت عظيم، مايه‌ي دردسر نيز خواهد شد.

مي‌توان گفت: چين در مواجهه با نسل بعدي خود، بيشترين دگرگوني جمعيتي را تجربه خواهد كرد. به عبارتي، از لحاظ جمعيتي، سه موج كشور را فرا خواهد گرفت: پا به من گذاشتن قشر كارگر، كوچك‌ شدن جمعيت اين حوزه و كاهش جمعيت انساني كشور.

تا سال 2015، نسل كودكان قديم و پرشمار چين، به سن بازنشستگي خواهند رسيد. اين كشور، پيش‌تر با تعريف ارايه شده از سوي سازمان ملل، به لحاظ جمعيتي «جامعه پا به سن گذاشته» ناميده مي‌شد. سازمان ملل همچنين اشاره مي‌كند كه جامعه‌اي «پا به سن گذاشته» ناميده مي‌شود كه كهنسالان 65 ساله و بالاتر، 7 درصد جمعيت كل كشور را در برگيرند و چين بين سال‌هاي 2000 تا 2005 از اين مرز گذشت.

همچنين تخمين زده شده كه تا سال 2010، جمعيت بالاي 60 سال اين كشور به 174 ميليون تن خواهد رسيد، يعني چيزي حدود 78-12 درصد از كل جمعيت كشور. علاوه بر اين، جمعيت كارگري اين كشور يعني 15 تا 64 ساله‌ها تا سال 2020 به بالاترين تعداد خود خواهند رسيد، چيزي حدود 940 ميليون نفر. از آن پس اين تعداد، با يك كاهش چشمگير، از جمعيت كارگري هند هم كمتر خواهد شد.

پيش بيني مي‌شود تقريبا در سال 2035 جمعيت كل كشور چين، به بالاترين تعداد خود خواهد رسيد يعني يك ميليارد و چهارصد و شصت ميليون نفر و سپس اين تعداد رو به كاهش خواهد برد تا آنجا كه هند به پرجمعيت‌ترين كشور دنيا تبديل خواهد شد.

كميسيون ملي برنامه‌ريزي خانواده و جمعيت دولت چين (NPFPC) اخيرا نگراني‌هاي عميق خود را در رابطه با دگرگوني جمعيتي اين كشور در چهاردهمين كنگره بهره‌وري جهاني، كه در ايالت شنيانگ برگزار گشت، اعلام كرده است.

«ژانگ ويكينگ» وزيري كه مسووليت كميسيون مزبور را بر عهده دارد اين مشكل جمعيتي را «بمب‌ساعتي» ناميد كه مي‌تواند هر زماني منفجر شود. «ژائوبيگ» معاونت اين كميسيون نيز خاطر نشان كرد، سياست جديدي در اين باره بايد اتخاذ شود.

وي گفت: شايد چين از سياست تك فرزند بودن اجباري خانواده‌هاي چيني كه 3 دهه، به طول انجاميده، دست بردارد.

ژائو همچنين طي سخنان خود بيان داشت: اصل مهم سياست جديدي كه بايد اتخاذ شود، اين است كه از اين پس تاكيد روي بهبود كيفي كنترل جمعيت باشد نه روي كنترل كمي جمعيت، بنابراين به منظور تحقق اين برنامه، بايد روند كار از بوروكراسي اداري خارج شده و به سوي مديريت گسترده و همه جانبه با هدف حل مساله تغييرات ناهمگون جمعيتي آينده چين هدايت شود.

آشكارا بايد اذعان نمود دولت چين به مردم اجازه خواهد داد تا در هر جاي كشور، سكونت داشته باشند و به سيستم 50 ساله‌اي كه هم اكنون نيز در حال اجرا است پايان مي‌دهد. اين سيستم مقرراتي سفت و سخت است كه به هر كسي اين اجازه را نمي‌دهد در هر جاي كشور، بدون اجازه دولت سكونت داشته باشد.

اين نكته نيز قابل ذكر است كه سيستم كهنه‌ي فوق خيلي زود در نظر عامه، سيستم مسخره‌اي به نظر آمد. تقريبا 120 تا 140 ميليون مهاجر نواحي غيرشهري اين كشور به عنوان «كشاورز» در محل تولد خود شناخته مي‌شوند اما بيشتر آنها (برخلاف قانون مذكور) دو دهه است كه در شهرهاي مختلف زندگي مي‌كنند و مشغول به كار هستند.

ژائو همچنين در اين كنگره اظهار داشت: ما قصد داريم چين را كه 20 درصد جمعيت جهان را در اختيار دارد، تبديل به يك كانون سرشار از نيروي انساني كنيم. سخنان وي حاكي از يك تغيير زيركانه و هوشمندانه در سياست‌هاي آتي دولت چين به شمار مي‌رود. شايد نظام اجباري تك فرزند بودن خانواده‌ها كه در اواخر دهه 70 ميلادي در چين پياده شد، زماني نشانگر اين بود كه جمعيت زياد، مايه دردسر حكومت خواهد بود، اما هم اكنون، پكن اين مساله را يك موهبت بزرگ براي خود مي‌داند.

امروزه، شماري از اقتصاددانان در داخل و خارج چين، مشتاقند كه پيش‌بيني كنند چه زماني، اقتصاد چين اوضاع بهتري از اقتصاد آمريكا خواهد داشت، اما آنها از عناصر و عوامل جمعيت شناختي بين دو كشور غافلند.

طي سال‌هاي 2000 تا 2050، چين، هند و آمريكا، پرجمعيت‌ترين كشورهاي دنيا خواهند بود و در قرن 21، ژئواكونومي جهان را در اين زمينه به طور گسترده‌اي پي‌ريزي خواهند كرد. در اين ميان، چالش اساسي دولت چين، همان آمادگي روياروي با يك جامعه پا به سن گذاشته و توانايي‌هاي دولت در تجهيز و آماده سازي نيروهاي ماهر آينده خواهد بود.

منبع: ATIMES.COM

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت   توسط کیانوش دل زنده   | 

«در 17 سپتامبر 1992 ساعت يازده شب، دو مرد مسلح كه ماسك بر چهره داشتند وارد يك رستوران يوناني به نام ميكونوس در منطقه ويلمر سدورف برلين شدند و حاضران اتاق پشتي رستوران را با اسلحه اتوماتيك يوزي و لاما- اسپشيال رولور به رگبار بسته و چهار مرد از جمله صادق شرفكندي دبيركل تبعيدي حزب دموكرات كردستان- حزبي كه رسما در ايران منحل شده- را به قتل رساندند».

از وحدت دو آلمان تا تجربه ميكونوس، حسين موسويان، تهران: مركز تحقيقات استراتژيك مجمع تشخيص مصلحت نظام، 339 صفحه.

بررسي روابط ايران و آلمان با عنوان «از وحدت دو آلمان تا تجربه ميكونوس» عنوان كتابي به قلم «حسين موسويان» سفير اسبق جمهوري اسلامي در آلمان است كه اخيرا در تهران منتشر شده است.

دوره ماموريت موسويان در خلال سال‌هاي 1369 تا 1376 دوره‌اي پر فراز و نشيب در روابط ايران و آلمان بوده است.

ماموريت نويسنده اين كتاب در مقام سفير ايران در آلمان يك سال پس از رحلت آيت‌ا خميني و شروع دوره رياست جمهوري اكبر هاشمي رفسنجاني آغاز شده و همزمان با پيروزي محمد خاتمي در انتخابات رياست جمهوري، پايان يافت.

اما ماجراي قتل چهار تن از مخالفان سياسي در 1371 كه به حادثه «رستوران ميكونوس» مشهور شد، باعث به وجود آمدن بحراني‌ترين دوره روابط ايران با آلمان و اروپا شد كه ديپلماسي ايران و طبعا فعاليت‌هاي سفير وقت ايران را تحت شعاع خود قرار داد.

موسويان كه عضو تيم سابق مذاكره كننده هسته‌اي و رييس فعلي كميسيون سياست خارجي مركز تحقيقات استراتژيك مجمع تشخيص مصلحت نظام است، پيشگفتاري از اكبر هاشمي رفسنجاني رييس اين مجمع را، در مقدمه خود دارد. آقاي موسويان پس از توضيح مفصلي از تاريخچه روابط ايران و آلمان قبل و بعد از انقلاب اسلامي، محدوديت‌هاي سياست خارجي ايران و آلمان، موضوعات مورد اختلاف دو كشور از جمله سلاح‌هاي كشتار جمعي و روند صلح خاورميانه كه نزديك به 200 صفحه از كتاب را شامل شده به ذكر بحران ميكونوس و نتايج آن پرداخته است.

حسين موسويان سفير وقت جمهوري اسلامي در آلمان، در دوره‌اي ماموريت خود را آغاز كرد كه ايران با پايان جنگ هشت ساله با عراق و به قدرت رسيدن هاشمي، سياست «نزديكي با غرب منهاي آمريكا» را در پيش گرفته بود. اين سياست با استراتژي آلمان براي ارتقاء جايگاهش در جهان به خصوص در خاورميانه همزمان شده بود.

اولين سفير ايران در آلمان متحد در بيان دلايل آلمان براي گسترش روابط با ايران مي‌نويسد كه نفوذ بين‌المللي آلمان با قدرت اقتصادي آن تناسب نداشت و در نتيجه باعث شد تا حكومت آلمان دست به اقداماتي به منظور تغيير اين وضعيت بزند. سواحل وسيع ايران با خليج فارس كه با بزرگترين منابع نفتي جهان هم مرز است و حجم جمعيت اين كشور در قياس با ديگر دولت‌هاي منطقه از جمله عواملي بود كه توجه آلمان را بيشتر به خود جلب كرد، چنانكه از ايران به عنوان پلي به سوي دنياي اسلام و آسيا ياد مي‌كردند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت   توسط کیانوش دل زنده   | 

نوشين ميرزايي جگرلويی

n_mirzaee_j@yahoo.com

مبناي پيدايش سازمان خواربار و كشاورزي (Food and Agriculture Organization) ،«موسسه جهاني كشاورزي» مستقر در رم (1905) است. موسسه فوق در سال 1948 رسما منحل شد و وظايف آن نيز به عهده فائو گذارده شد.

انديشه تاسيس فائو براي نخستين بار در كنفرانس خواربار و كشاورزي كه در 1943 به دعوت روز ولت در ايالت ويرجنياي امريكا تشكيل شد، مطرح گرديد. لازم به ذكر است كه فائو اولين سازمان تخصصي به وجود آمده پس از جنگ جهاني دوم است. سازمان خواربار و كشاورزي ملل متحد، تلاش‌هاي بين‌المللي خود را براي غلبه بر فقر غذايي و گرسنگي در جهان رهنمون ساخته است. فائو به عنوان يك مجمع بي‌‌طرف ضمن خدمات‌رساني به كشورهاي توسعه يافته و در حال توسعه، همه دولت‌هاي عضو را در مشاركت در موافقت‌نامه‌ها و سياست‌ها، مساوي و برابر مي‌انگارد.

هدف سازمان فائو، كمك به گسترش اقتصاد جهاني و تقويت رفاه عمومي است. به خاطر كوشش‌هاي فائو پيشرفت‌هاي قابل ملاحظه‌اي در توليد مواد غذايي، به ويژه در كشورهاي توسعه نيافته، حاصل شده است، اما در بسياري از موارد، رشد جميعت اين دستاوردها و سودها را تقليل داده يا اگر در قياس با درآمد سرانه سنجيده شوند به زيان تبديل گرديده است.

فعاليت‌هاي فائو داراي 4 حوزه عمده است:

1-  قرار دادن اطلاعات در دسترس همگان؛ 2- ارايه تجربيات سياست‌گذاري در اختيار كشورهاي عضو؛ 3- فراهم نمودن محلي جهت گردهمايي كشورهاي فقير و غني براي حصول به يك فهم مشترك و 4- بسيج و مديريت مراكز علمي و اقتصادي در سراسر جهان.

در رابطه با عضويت ايران نيز بايد گفت، در سال 1947 به عضويت فائو درآمد.

سازمان خواربار و كشاورزي جهاني (فائو) داراي سه ركن ذيل است:

الف) كنفرانس: عالي‌ترين ركن فائو است كه هر دو سال يك بار تشكيل جلسه مي‌دهد.

ب) شورا: با داشتن 49 عضو، ركن اجرايي سازمان فائو محسوب مي‌شود. اعضاي شورا به وسيله كنفرانس براي 3 سال انتخاب مي‌شوند. اعضاي شورا به 7 گروه منطقه‌اي تقسيم مي شوند، هر گروه داراي تعدادي كرسي ثابت بدين شرح است:

1- ملل عربي (12 كرسي)؛ 2- ملل آسيا و خاورميانه (9 كرسي)؛ 3- ملل اروپا (10 كرسي)؛ 4- ملل آمريكاي لاتين و كارائيب (9 كرسي)؛ 5- ملل خاور نزديك (6 كرسي)؛ 6- آمريكاي شمالي (2 كرسي)؛ 7- جنوب غربي اقيانوس آرام (1 كرسي).

پ) مدير كل: مدير كل سازمان، رياست دبيرخانه را برعهده دارد و از سوي كنفرانس براي يك دوره 6 ساله منصوب مي‌شود. مدير كل كنوني فائو، جاكوئس ديوف از سنگال است كه ژانويه 1994 روي كارآمده و در حال حاضر سومين دوره شش ساله‌اش را سپري مي‌نمايد.

منابع: سازمانهاي بين‌المللي، رضا موسي زاده و www.fao.org

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت   توسط کیانوش دل زنده   | 

 

بهرام يعقوبي

b_yaghubi@yahoo.com

يكي از واژگان مهم در روابط عمومي بين‌الملل، رئاليسم است و از آن به عنوان نظريه غالب در اين عرصه ياد مي‌شود. ماجراي رئاليسم غالبا  با داستان اسطوره‌اي نويسندگان آرمان‌گراي دوران بين دو جنگ جهاني (39-1919) شروع مي‌گردد. رئاليسم پس از جنگ دوم جهاني در مطالعه سياست جهان به سنت اصلي تبديل شده است.

به طور خلاصه از ويژگي‌هاي رئاليسم مي‌توان به اين موارد اشاره نمود:

1-  دولت بازيگر اصلي در روابط بين‌الملل است؛ 2- اصول اخلاقي در روابط بين‌الملل اهميتي ندارد؛ 3- خارج از مرزهاي كشور، آنارشي يا هرج و مرج حاكم است (عدم وجود قدرت فائقه مركزي)؛ 4- بين سياست داخلي و بين‌المللي تمايز وجود دارد؛ 5- قدرت در ادبيات رئاليسم بسيار مهم است و به صورت سنتي در معناي نظامي- استراتژيك تعريف شده است.

از نظر طبقه بندي مي‌توان گفت سنت واحدي از رئاليسم سياسي وجود ندارد؛ اما ساده‌ترين تمايز، نوعي تقسيم‌بندي زماني است: رئاليسم كلاسيك (تا قرن بيستم) با چهره‌هاي بارزي مانند توسيديد، ماكياولي، هابز و روسو؛ رئاليسم مدرن (1979-1939) با نويسندگاني نظير كار، مورگنتا، نيبور، شومن و كنان؛ و نئورئاليسم (از 1979 به بعد) با سردمداري والتز. در رئاليسم سه عنصر اصلي قابل شناسايي است. اين سه عنصر كه در انگليسي با حرف s آغاز مي‌شوند، سه ضلع مثلث رئاليست‌ها را تشكيل مي‌دهند:

1-  دولت‌گرايي (Statism): دولت نماينده مشروع اراده جمعي مردم است و اصلي‌ترين بازيگر به شمار مي‌رود و بقيه بازيگران در جهان سياست از اهميت كمتري برخوردارند؛

2-  بقا  (Survival): مهمترين هدف دولت‌ها در سياست بين‌الملل، بقا است. هنري كيسنجر مي‌گويد بقاي يك ملت اولين و آخرين مسووليت است، قابل سازش نيست و نمي‌توان آن را به خطر انداخت؛

3-  خودياري (Self- Help): در محيط هرج و مرج آميز بين‌المللي، دولت‌ها نمي‌توانند فرض كنند كه ساير دولت‌ها به دفاع از آنها برخواهند خواست و خودياري الزاما قاعده عمل است.

منابع: جهاني شدن سياست، جان بيليس،ج 1؛ اصول سياست خارجي و سياست بين‌الملل، عبدالعلي قوام؛ و آزادي و سازمان، برتراند راسل.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت   توسط کیانوش دل زنده   | 

مطالب قدیمی‌تر