
هر دو اردوگاه اصلاح طلبان و اصول گرايان تا كنون نتوانستند براي آمدن خاتمي يا نيامدن او بله و خير پيدا كنند؟
اما فارق از دسته بندي ها سياسي درون حزبي و هيئتي نگاه مردم ايران چندان ابهام آميز نيست آن ها مي دانند خاتمي مي آيد چون بايد بيايد چون او را به مدال تكرار مفتخر ساختند .
1-خاتمي به مثابه شاگرد تنبلي مي ماند كه اگرچه در امتحانات مردود شده است ولي معلم او را همچنان دوست دارد و نمي خواهد باوركند يك شاگرد زيبا و دوست داشتني مي تواند مردود شود . براي اين معلم عقلانيت و منطق حكم نمي كند او بر احساساتش سوار است او نمي تواند اين كليشه را بشكند كه هر شاگرد خوب حتما شاگرد درس خواني است . منطق جامعه ما به مثابه همين شاگرد معلم است و براي ما ايرانيان چندان اهميت ندارد كه خاتمي چه كرده است و چه مي تواند بكند . چون حسابگري و تعقل قوه به فعل در نيامده ي است . در منطق ايراني وبالخص فرهنگ سياسي چيزي به نام نگرش حزبي و اعتقادي وجود ندارد و اساسا تنها چيزي كه در فرايند اتنخابات به نتيجه در مي آيد احساسات مقطعي و كينه جوي و تسويه حساب ، بهتر يگويم از اين خوشم نمي آيد است.
2-مردم ايران هنوز تكليف خود را مشخص نكرده اند كه چه مي خواهند و چه را نمي خواهند في الولقع در هيچ برهه تاريخي ما نمي دانستيم چه را مي خواهيم
3-براي ما ايرانيان آينده نگري و نگاه رو به جلو نيست ، ايرانيان همواره اسطورهايشان را در ميان استخونهاي پوسيده مي جويند يا خاطرها مصدق براي جبهه ملي ، شريعتي براي ملي مذهبي ها وبازرگان براي نهضت آزادي ....
4- ايرانيان به امتحان دوباره اشتباهاتشان علاقه مند هستند دوست دارند يك آزموده را به كررات امتحان كنند .
5- ايرانيان در عين اعتماد سازي به زودي اعتماد زدايي مي كنند .
7- ايرانيان قهرمانهايشان را در ميان قصه ها و آسمانها مي جويد كه شمشير به دست به تنهاي به جنك اژدها رود .
و در اين فضا خاتمي مي آيد چون ايرانيان معتقدند بايد بيايد چون منطق فكريشان اگرپاسخ ديگري بدهد جاي شك دارد .
مردم ايران سالهاست خاتمي را سيزيف ايران كردهاند و تا قله اشتباهاتشان را هر 4 سال بالا رود با اين تفاوت كه در همان 1 سال نخست از ديدن بالا پائين رفتن او خسته مي شوند و به خانه هايشان بر مي گردند .
آري واقعيت امر آنجاست كه ايرانيان براي رسيدن به شعور و اعتلاي فرهنگ سياسي يك كوره دارند كه آن هم با سنگ اندازي دولتمردان بسته شده است . براي كساني كه شعور سياسي را تنها در مشاركت پاي صندوقي و درصدها خلاصه مي كنند . اما همه اين قصه به گردن دولتي ها نيست
محصول پراكسيس و اراه ماست .
1- علت آنجاست كه ما ايرانيان به امراض متشابه شيزوفرني ، آلزايمر ، آنومي ، اختلال حواس ، فراموش ، سخت بيماريم .
جامعه ي كه با اين وضعيت گريه آور در تلاقي سنت و مدرنيته راه گم گرده است و بدتر آنكه نه سنتيان آن آنقدر قوي هستند كه بر مدرنيتيون فائق آيند و نه مدرنتيون آن . و نتيجه اين توازن و تعادل و ساخت پاختها چيزي نيست جزء توده اي شدن و بيهنجاري و تشديد بيماري درون حكومتي . و علي الدوام هيچ نيروي توان در هم شكستن اين آتش بس اجباري را ندارد .
2-اما اين فرايند هنوز آبستن است مولد آن چيزي نيست جز قدرت گرفتن نيروهاي توتاليتر و بناپارتيستي است بهتر بگويم تولد فرهگان ايزدي و قديسان آرمانشهر روياها فرزندان ناقص الخلقي كه محصول ، آب مروايد و كور چشمي مردمانشان هستند .
4- و د رادامه آنقدر مستحيل شده كه توان پاسخ گويي به هيچ سوالي را ندارد جز شايد وقتي ديگرها . جامعه كه در كوبيسم خوستنها و ناخواستنها همه چيز خود را از دست مي دهد جامعه كه همه چيزمي خواهد هم وفاداري مي خواهد هم منافع هم مي خواهد به اصول پاي بند باشد هم به مصالح هم مي خواهد مدرن فكر كند هم سنتي عمل كند جامعه كه علي الدوام در ميان افتراق ها هزينه مي دهد .
5-فرمانرواي ذهنها ، تخيل ها و توهمات به دو راز دورنماي از عقلانيت .و نتيجه آن احساسات به غليان درآمده است احساساتي كه از افسانه سازي هاي قهرمان پرورانه بر مي آيد كه اگر قهرمان نيستم توهم آن را كه داريم
سر آخر آينكه ما ايرانيان داراي ذهنها متورم اما از دورن خالي شده هستيم داراي افكار مدن و اعمالي معين هستيم آري ما ايرانيان دوست داريم به جاي اينكه به دنبال براي اين سوال بگرديم كه خاتمي به چه كار مي آيد و چه مي تواند بكند ؟ افسانه سازي كنيم و فارف از هم و غم صورت مسئله را پاك كنيم و از آرزوها و تسويه حساب هايمان بگويم . در اينكه اينان چقدر ....... اند .
ما خاتمي را قهرمان مي كنيم و پس از دوبار روئيت سيماي او برايمنان عادي مي شود و پس از آنكه روتين آمد از قهر مي كنيم و تازه محاسبه گر مي شويم و صحنه را براي فرزندان مخلص حكومت باز مي كنيم . سياست ايراني تنها براي نظريه پردازان سخت است چون اساسا جامعه ايران جامعه منطقي نيست و سياستمداران خوب بر اين امر واقف هستند و بر اين فرهنگ سوارند قس اليهاذا ......

ما ایرانیان پیش تر از آن که تاریخ ساز باشیم تاریخ پردازیم دوست داریم با دوست داشتهایمان تاریخ را همانگونه که دوست داریم بسازیم دوست داریم چیزهای را که دوست داریم بشنویم حتی اگر واقعیت نباشد . دوست داریم فکر کنیم ایران تیم پرتغال را شکست می دهد دوست داریم فکر کنیم قدرت اول منطقه هستیم حتی دوست داریم فکر کنیم که تمامی تاریخ بر گرد ما می چرخد . و حتی آن هنگام که بر ناسیونالیست و وطن دوستی خود می بالیم تنها بر دوست داشتهایمان تاکید می کنیم به خاک و خون به استخوانهای که سالهاست پوسیده اند هیچ گاه دوست نداشته ایم واقعیت و آن چیزی را که باید بشنویم رابپذیریم .
2- عدم تعقل رویکردی است که عامیون و نخبگان در آن بالتفاق اجماع دارند .
همیشه سعی کردیم صورت مسئله را پاک کنیم و تمامی ضعفها را بر گردن دیگران بیاندازیم و سر آخر بجای نوسازی و واقع بینی با مبارزه .و فحاشی تاریخ سازی کنیم . اما این نقطه ضعف و بیماری در درون ما ایرانی ذاتی نیست برآیند ساختار استبدادی است که سالیان سال به وجودمان تزریق شده است . باید بپذیریم که وقتی یک انسان مریض می شود این ضعف از ناتوانی بدنمان است تا شدت بیماری. باید بپذیریم تا وقتی کنشهای رفتاری ما ثابت است هزاران اندیشه نو و مدرن به کار ما نمی آید مدرن اندیشی که در پس آن همان کنش استبدای است .و لاغیر ....
3-رویاهای بلند پروازنه ، و در کنار آن فاصله کذایی با واقعیتها ما را از داشتن یک حافظه تاریخی باز داشته و همواره هزینهایمان را از مواجبمان بیشتر کرده است . حتی نخبگان ما در ترسیم جامعه خود به آرزوهایشان و آرمانهای می اندیشند که هیچ سنخیتی با جامعه ای که در آن زیست می کنند وجود ندارد .
4- واقعیت امر آنجاست که ما تنها در پس ماندن هستیم و با حداقل درآمد نفتی وقتی بقای خود را تضمین کردیم هیچ اراده ی برای ترسیم آینده ندارم ما در حال می اندیشم بی آنکه به گذشته بر گریم و به آینده توجه کنیم
سر آخر آنکه اگر آهنگ تعقل را تند تر نکنیم ما همچنان بر همان جای هستیم که هستیم و هیچ گاه نمی توانیم از وضعیت موجود به وضعیت مطلوب سیر کنیم .
جامعه شناسي سياسي عبارتند از : مطالعه تاثيرات جامعه( نهادهاي اجتماعي ، تشكلها و سازمان و غيره ) بر سياست . يا در تفوق تعريف بالا تقابل و تعامل عوامل اجتماعي بر سياست و مطالعه جامعه در عرصه نظام سياسي . و بلعكس
در ترسيم جامعه شناسي سياسي مي توان بر الگوهاي متعددي تاكيد كرد كه در حوصله بحث مورد نظر نيست اما به اختصار مي توان به دو الگو ماركسيست و وبريست در انطباق با جامعه ايران تاكيد كرد كه البته تنها الگوي وبري در اينجا مد نظر است .
0
ادامه مطلب
نوشته زیر را در روزهای آغازین سال 87 نوشتم اما هیچ گاه نخواستم بر روی صفحه وب بگذارم اما در این چند ماه تمامی سنارویوی زندگیم عوض شد . حدیث به پایان رسید حمید مافی قبای لیدری روزنامه کشوری را بر تن کرد فاصله چنان دورمان کرده است که دیگر برای حمید مافی غریبه ام حرف دوستان اصلاح طلب برایش حجیت دارد حرف من کیانوش دل زنده دوست قدیمیش ........ای خدا روزگاری هیچ چیز را از حمید مافی پنهان نداشتم هنوزم هم ندارم هنوزهم اگر به کسی ایمانم ماندگار باشد حمید مافی است اما من برای حمید مافی جزیره فراموش شده ام مریم اکبری لیچار بارم می کند می گوید" شنیدم می خوای حدیث دراری" بچه های تشکل در انتخابات تقلب می کنند البته این نظر من است شاید هم اشتباه می کنم دوستان تشکل هم رزمان دیروز برایم تیره شده اند خسته ام عصبیم می دانم مدام دوستانم را ناراحت می کنم ااما تا به حال هیچ وقت انقدر احساس تنهایی نمی کردم آن روزگار کجاست که حمید پشت کامپیوتر خانه می نشست اگرچه مشغول بود ولی با بودنش غصه هایم را از یاد می بردم کجاست آن مریمی که از خندهایش شاد میشدم به خدا خسته ام حالم از سیاست به هم می خورد که به همه کس و همه چیز باید از منظر سیاست نگریست دوستانم تقسیم می شوند فلانی خوب می شود چون هم عقیده من است دیگری بد میشود .... از بد بودن بدم می آید از نقش آدمهای که باید انتقام بگیرند اما چه کنم که آنقدر تنها فرسوده شدم که ......... دلم گرفته از این دنیا هوس مردن هم ندارم . کجاین آن روزهای شیرین که سرمایه ام دوستانم بودند روزگاری که پناهگایی داشتم که هر وقت اینگونه بودم رخت بر می بستم خانه حمید می رفتم اما دیگر آنجا را هم ندارم .
می گن که کیانوش دل زنده دنبال منافع است می گن کیانوش دل زنده دنبال پست مقام می گن کیانوش دل زنده داره تو مکتب ..... بزرگ می شه می گن کیانوش دل زنده فرصت طلبه حالا یکی نیست یک نفر بگه پس چرا اگه من دنبال پستم چرا ریشام با ژیلت می زنم پرا تند ترین انتقادات به دکتر غفوری فرد من داشتم آن روزی که تمامی دوستان اصلاح طلب سرشون تو لاک بود این کیانوش دل زنده بود که فریاد زد اگه من دنبال قدرت بودم پام تو ان تشکل نمی زاشتم یا دوستام ... ای خدا
-----------------------------------------------------------------
سالی که گذشت ؛ گدشت
صدای کلاغها را نمی دانم واگویه از چه باید دانست شومی روز یا طلوع خورشید و شاید وقت خواب من
ساعت 3 بامداد است چند لحظه یست که کتاب شهریار ماکیاول را به پایان بردم ، نمی دانم صفحات پایانی را از شوق واگویهایم رهانیدم یا از خستگی روزی که گذشت و شاید سالی که گذشت روزی که بامداد آن را از ظهرگاه آن می اغازم و سکوت شامگاه ان را برای فکر کردن با خود بودن ارجحیت می دهم . این روزها حوادث بی معنی که در این یک سال بدان آمیخته شده ام برایم رنج آور شده است ، برایم تنها بودن در میان دوستانی که تنها پاسخ گوی sms ها و ایمیلها ، تلفن هایم هستند و انگار که در این سیر تمدن و پیشرفت ............ ما را همان به که در انزوا باشیم . چند وقتی است که می خواهم بگویم اما درمانده ام که چگونه بگویم در قالب اعتراف ، احساسات ؛ گزارش ، خبر ، و چه بسا مصاحبه یا شاید جدول اما سالی که گذشت دیگر گذشت و اهمیتش هم برایم در همین کلمه یا بهتر بگویم قید زمان است" گذشت و ادمها کسانی که یک شب در زندگیت روئیدند شبهنگام دارفانی را ودا گفتند آدمهای که بودند ، ماندند ؛ آمدند ، جاوید شدند . برایم از برای روزهای واخورده ی سال گذشته حدیث ماند ، حمید و دوستانی که به نحوی با حمید گره خوردند در پیچش ح هاله ای از دوستی خالصانه میان فرد و مکان را گره زدند . محفلی از دوستانی که خودشان بودند ، خودشان به دور از اداها و ادعاها کسانی که نه دوست دارند ادای روشنفکران را درآورند نه دوست دارند ادعای آن را داشته باشند ، روزنامه نگارانی که بزرگشان نام آماتور را پسوند وبلاگش کرده است
نمی دانم قصه ام چون غصه ام بسیار ، شرح درد آسان ، درمان آن سخت اولین باری که پایم را در آنجا گذاشتم ، رو به خانم زیبا و سفید رو کردم و به کنایه گفتم اینجا خانه غیردولتی هاست یا خرابه غیردولتی ها اما از ته دل نگفتم از همان لحظه آغاز انگار در انگارخانه روحم ذهن آشنا آمد ، و ان خانم هم که انگار پی برده بود برای جلب توجه و شاید جذب هم صحبتی این جمله را گفتم پاسخم داد ، درخواست مرمت و تعویض داده ایم اما ... بعدها معلوم شد آن خانم سپیدروی مهربان ، کسی نیست که من پیش از آن مغرضانه به دلیل دیرفهمی و شاید کج اندیشی القا شده ، به دلیل درج مطلبی که هیچ ربطی به موضوع نداشت ( البته این را بعدا فهمیدم ) او را با خط سیاه قلم گرفته بودم همسر حمید است زوجی که بعدها برایم هم مادر پدر بودند هم برادر خواهر هم دوست بودند و استاد هم هم نشینان شبهنگام من .دوست نداشتم در اینجا برایشان اینگونه بدون مقدمه آرزو کنم ولی آرزو می کنم عشقشان و صداقتشان مثل سال گذشته جاوید بماند که می دانم می ماند به قول حمید زحمت کشیدی ... با این آرزو کردند . و آن جا خانه آرازیها خانه آرزوها شد درد دل با نیچه مهربان علی خانبان ، رضا طاهرخانی که از پس زمان مدرسه استعدادهای درخشان را به غم ... وا داده بود بماند ترجیح می دهد مهندس بی مدرک باشد .. که اگر روزی خواست خودش برایمان بگوید . اما از آغاز برایم روشن بود که از طالع من از هر اکتشافی جزء انکشاف چیزی در نمی آید این باره هم سرنوشت از سرنوشت ، مقارن شدن دانشجو شدنم با دولت نهم در تقدیر نماند سایه شوم خود را حواله خانه غیر دولتیها کرد گسترد . دوستانی که می دیدیدم با چه دردی کتابها را از کتابخانه جمع می کنند خاطرات خود را بعد از این در بیت خود بیتوته همان چال می کنند. اما بسته شدن خانه غیر دولتیها باعث بسته شدن دوستی ها نشد بچه ها فهمیدند که غیر دولتی بودن وقتی محقق می شود که خود کفا باشی . بچه ها که از شوق ؛ انتشار نشریه سخت مستند ، به فکر انتشار ماهنامه با همان سبک سیاق هستند و من خود خوب می دانم که ناخدا حمید بعد از این باید مشغول سزارین طفلی باشد که تمام هم و غم آن به دوش خودش است خودش ..از دانشگاه نمی گویم که یاد جمله فروغ می افتم پسرانی که عاشق بودند
نمی دانم هر بامداد عاشق هر شامگاه فارق میشدم صادقانه می گویم کسانی که من دوستشان داشتم آن ها مرا دوست نداشتند بلعکس .... من در حسرت یک زندگی رادیکال،دوران دانشجوی رادیکال ؛ عشق رادیکالیزه ماندم ... و تنها محفل سیاست گونه دانشگاه هم این اواخر بوی باند بازی ،هیچ انگاری ، خداوندگار سالاری ، خود برتربینی .. جای که به جای تمرین سیاسی یاد می گرفتی چگونه پیاده نظام باشی و چگونه سکوی پرتاب دیگران هزینه ده خراج گذار احترام والاتباران ؛ اعلیحضرتان ....
سالی که گذشت گذشت دوست ندارم تیتر بزنم یا سرلیست خلاصه نتایج بزنم ،سالی که گذشت ، زمانی بود که دوست ندارم انگ اخلاق مدارانه بر آن بزنم صفت خوب بد بر آن بیاویزم .
وقتی صحبت از سقوط و ظهور دیکتاتوری می شود نظریات مختلفی را می تواتن در این باره لحاظ کرد . اما در اقتصاد سیاسی بی بدیل باید به نقش نفت اشاراتی داشت . گروهی بر این باورند که اوج دیکتاتوری محمد رضا شاه در سال ۱۹۷۳ جنگ اعراب اسرائیل است که ایران با داشتن نقش موثر در سازمان اپک و استفاده از بحران موجود با افزایش تولید و قیمت نفت توسعه آمرانه خود راپیش برد تا جایی که ۸۵ درصد بر ارقام برنامه ۵ خود افزود اما با شکل گیری آژانس انرژی و رکود ناشی از سالهای ۱۳۵۵ ۱۹۷۶ قیمت نفت سقوط کرده و دولت پهلوی با استمداد از نظریات توقعات فزاینده و محرومیت نسبی شاهرگ حیاتی خود را که تا حدودی نقش بسیار موثری در مشروعیتش در داخل و خارج داشت از دست می دهد و با اعتصاب کاگران شرکت نفت در ۱۸ شهریور نبض تپنده صنعت غرب از کار می افتد . گروهی بر این باورند که نفت برای ایران بیشتر از اینکه طلای سیاه باشد بلای سیاه است به نوعی که با خود دیکتاتوری و شکست را ضمیمه تمامی جنبشهای ۱۳۲۰ به بعد کرده است . واژگانی از نوع دولت رانتیر که ۴۲ ٪ از درآمد نفتی به بالا در بودجه کشور را لحاظ می کند و با تزریق درآمدهای باد آورد که ارزش ذاتی دارد نه حاصل تلاش دولت را از مالیات بی نیاز کرده و پاسخ گویی را از او سلب می کند این در حالی است که توان مالی نفتی قدرت ساختن طبقات را به دولت می دهد . تعرفها و حق انحصار .
به راستی مرز ساخت دیکتاتوری و نفت تا چه میزان است آیا استقلال سیاسی و اقتصادی ناشی شده از نفت برای دولت به تنهایی گویای استبداد و نارضایتی های فزاینده است ؟ پیوند این دو خجسته فارق از ذاتی نبودن مزایایشان تا چه حد زمینه ساز موفقیت ها و شکستهاست
واقعیت امر اینجاست که نظام های دیکتاتوری و استبداد به نحوی از انحا و به طور ناخواسته خود را با این بیماری می آمیزند به نوعی که نفت سازنده دیکتاتوری و استقلال از دولت می شود و هم وابستگی دولت را روز به روز بدان بیشتر می سازد حذف نهادهای مدنی نظیر احزاب مطبوعات و نهای های غیر دولتی به اعم با جایگزینی نفت به حاشیه رفت چون دیگر دولت خودش را نه متکی به شهروندان بلکه به ارتشی می داند که با پول بادآورده نفت تامین می شود تمامی نهادهای مدنی که به نحوی شکل دهند ابراز عقاید و مشارکت و بیان مسالمت آمیز هستند حذف گشته و فاصله دولت و ملت تا بدانجا می رود که راهگریزی جز ء انقلاب نیست اما این همه غصه پرقصه نفت نیست تزریق نفت بر تن بیمار اقتصاد ناتوان تنها در مسیر رشد کانالیزه شده و توزیع نادیده انگاشت شده و بدین ترتیب گروهی متنفذ با انباشتی از ثروت فربه گشت . گروهی دیگر ... علاوه بر شکاف موجود رشد مذکور تنها در مسیر اقتصادی آن هم با همان شکا ناقوراه رفته و سایر رشدهای برخاسته از رشد اقتصادی نظیر سیاسی اجتماعی نادیده گرفته شد و توقعات فزاینده و مصرف گرایی ناشی از بالا رفتن قیمت نفت دستخوش نوساناتی گشته که هر غصه نانوشتی را می تواند ایجاد کند دولت تحصیل دار و رانتیر در شکل اقتصادی خود علاوهع بر تزریق نوسانات به اقتصاد بیمار کشورهای نفتی شکل دیگر اقتصادی را که معلول خودست را نیز می افزاید یعنی حذف تولید و گرایش به دلالی بازرا سیاه و هر نوع اقتصاد نامولد که به سهولت بدون طی طریق مرسوم به سودهای کزایی می انجامد.
استفاده از نفت نه علت تامه بدبختی و استبداد است نه دمکراسی نه خوشبختی و بدین منوال نه قابل تحذیر است نه ترویج و انچه به نفت شکل ایجابی یا سلبی می دهد نظارت عمومی و نحوه استفاده از ان است که ریشه در دولت منتخب که در کنترل شدید انتخاب کنندگان است . به نوعی به هر نحوی باید از قدرت مطلق دولت و منابع تزریقی قدرت بدان کاست . به قول لرد آکتون قدرت فساد می آورد قدرت مطلق فساد مطلق .
مراد از نگارش این فرضیه که ((صیرروت تاریخی می تواند نگرش هر واقعی را نسبی نشان دهد و اینکه انقلاب پدیده غیر قابل پیش بینی است ))جدلی بود بسان سایر مراودات دوستانه که پس از خمیازهای کشدار و سیگارهای پشت سیگار از دهان گوهر بار برادر وحید مورد افاده قرار گرفت توسط من به رشته تحریر آمد . اگرچه کلیت فرضیه را دوست عزیزم صادر کرد ولی ابواب تضارب و تقارب آن سیر فکری من است .که در ذیل به صورت ساده و پرهیز از هرگونه استدلات پیچیده غامض به تحریر در آمده است
شاید اتکای صرف به رهیاف مزبور یعنی انقلاب " زایده دیکتاتوری است " عقلایی محسوب نشود و بتوان ان را با قیاس این نکته که هر انقلابی بدین صورت پایان نمی یابد رد کرد ولی سبر تاریخی و واقعیت بر وجحه این موضوع کاملا قابل قیاس است .
آیا ماکیاول نگری در پرتوی واقعیت به انقلاب ها در فرایند دیالکتیکی جبر تاریخی صحیح است ؟
آیا می توان از انقلاب به توسعه رسید ؟
آیا هزینه احتمالی انقلاب و حوادث پیش بینی نشده ان می تواند راه را بر اصلاحات مرجح دانست ؟
آیا وجود رهبر کاریزماتیک برخاسته از توده ها در صحنه نخبه انگاری درون سازمانی در جامعه بسته که فرهنگ استبدای در آن باز تولید می شود می تواند تغییری ایجاد کند ؟
سه خصیصه آمریت ُ توهم توطئه . و غیر عقلایی بودن در تمامی انسانها وجود دارد ؟
چرا تجربه تاریخی از لنین /استالین /کاسترو / مائو / و خیلی ها ی دیگر دیکتاتور ساخت ؟
و چرا آزاد مردانی چون النده یا مصدق محکوم به کودتای می شوند که مردمش هیچ گونه واکنشی نشان نمی دهد
واقعیت امر آنجاست که تمامی پدیده های که به انسان محتوم می شود متغغیر است .
و در عرصه سیاست نمی توان به هیچ حقیقت مطلقی رسید چون منفعت غیر قبال توجیح است
به عنوان مثال لیبرالیسم به عنوان ادعای از ازادی که جولانگاه فیلسوفان مختلف است در همان وهله اول ازادی را برا ثروتمندان محقق می داند
از آنجاست که مطرح می شود
و اینکه ایا اساسا هر حرکت خوبی منجر به رهیافت خوب می شود و یا هر حرکت بد منجر به بدی و اینکه ایا اساسا دیکتاتوری بد است یا ازادی خوبی
پس اگر دبکتاتوری بد است پس امنیت ناشی از ان چه می شود و اگر آزادی خوب است هرج مرج ناشی از ان چه می شود تاریخ سرشار از واقعیت های متناض است و تمامی پدیده های که به نوعی به انسان و جوامعه انسانی محتوم است . واقعیت انجاست که سیاست و سیساتمداران به دنبال حقیقت نیستند و واقعیت انجاست که به دنبال منافعند این منافع گاه محدود به خانواده گاه به اکثریت . و هیچ ازادی نیست چون همواره اقلیتی هستند که نمی توانند منافعشان با سایر اکثریت جور آید .
اینجانست که این سوال پیش می اید تربیت یک انسان ساده تر است که به کمک ان بتوان آزادی را در سایر قانون تزریق کرد یا آزادی اکثریتی که باید میلیون ها انسان را برای برداشت واحدانه از ازادی تربیت کرد.


